یاری سبز

پستی با عنوان بالا نوشته بودم.

خیلی فکر کردم که رمز بگذارم یا نه؟

بدون رمز نوشتم. نوشتم و نوشتم.

ویرایش کردم.

منتشر کردم .......

صفحه ی مورد نظر در دسترس نبود و پستم گم شد.

دوباره ننوشتم.

برایم یک نشانه بود.

.

قبل از نوشتن فکر می کردم یعنی می شه یه جوری یه اس ام اس بدم به اون بالایی و بپرسم الان بهم بگو چیکار باید بکنم ؟؟؟؟؟؟ که بدون اس ام اس جواب داد.

.

.

.

 

/ 16 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قلاچ

عجب تله پاتي قوييييييي[تعجب]

بهمندخت

احتمالن فرشته شونه راستت ديليتش كرد! تو زندگي دوباره ات رو مديون فرشته راستيه هستي [گاوچران]

Shiva

Salam katy joon, khoobi? man barat yek post gozashtam. nemidoonam chi shod. gerefti ya na?

گلپر

آره منم به نشانه ها اعتقاد دارم.... و وقتایی که بهشون اعتنا نمیکنم حالمو حسابی جا میارن [نیشخند]

فریبا

[چشمک]خدایا نگویم دستم بگیر عمریست گرفته ای مبادا رها کنی

حسین محمودزاده

سلام این نشانه نیست . برهان است براینکه حتی یک نوشته رو هم نمی توانند تحمل کنند . دیروز یه متن طنز یه جا می خواندند من هم اتفاقی شنیدم . سالها بعد این خبر را خواهید شنید شاید سالهای نزدیک با فیلتر شدن سایت یاهو دات کام تعداد سایتهای فیلتر نشده به سه عدد رسید

فریبا

کتایون عزیز این قدر یه وقت هایی خدا جواب آدمها رو زود میده که متحیر میشیم ..من امروز در یک جالت دو دلی بودم که جواب ایمیل کسی رو بدم با اصلا به قول معروف بی خیال بشم ..تمام دیشب با فکرم درگیر بودم مهلتم هم تا امروز ضهر بود که تصمیم بگیرم و اگه جواب نمیدادم موضوع منتفی تلقی میشد ..تنها واسطه هم این وسط دو تا آدرس ایمیل بود ..مال من و اون شخص ..تمام دیشب فکر کردم ..ولی به نتیجه نرسیدم ..تا این که امروز که بیدار شدم اولین کاری که کردم رفتم دستمو گذاشتم روز قران گفتم خدایا ..به من بگو اگه کار من اشتباست ..این که چی درسته ..بهم راهمو نشون بده .. شاید باور نکنی برای اولین بار در تمام مدت کارم امروز ایمیلم توسط یاهو برای 24 ساعت به خاطر آپ گرید کردن سایت بلوک شده ..یعنی تا فردا..یعنی خدا خودش موضوع رو راست و ریس کرد ... خورشيد را باور دارم حتي اگر نتابد.... به عشق ايمان دارم حتي اگر آن را حس نكنم   به خدا ايمان دارم حتي اگر سكوت كرده باشد

قلاچ

چرا اپ نميكنيد شما؟!

ایرن

نمی خوای شما یه پست جدید بنویسی اونوقت؟؟؟

پاپیروس

تنها نجات يافته کشتي، اکنون به ساحل جزيره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به اميد کشتي نجات، ساحل را و افق را به تماشا مي نشست سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پاره ها کلبه اي ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد. اما هنگامي که در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد که کلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. بدترين اتفاق ممکن افتاده و همه چيز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فرياد زد: « خدايــــــــــــا! چطور راضي شدي با من چنين کاري بکني؟» صبح روز بعد با صداي بوق کشتي اي که به ساحل نزديک مي شد از خواب پريد. کشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود. نجات دهندگان مي گفتند: "خدا خواست که ما ديشب آن آتشي را که روشن کرده بودي ببينيم" پند برای کتایون عزیز : « چه بسا چيزي را براي خودتان بد بدانيد در حالي كه آن چيز براي شما خوب است و چه بسا چيزي را دوست داشته باشيد ولي برايتان بد است.» (بقره/ 216)