باز هم .....

" زندگی در غربت همراه با دلهره های پنهانی است و احساس گناه از این که غریبه ای از آن سوی مرزها آمده و جای خودی ها را غصب کرده است و نوعی پوزش و عقب نشینی اجباری و خشمی خاموش که جرات بروز ندارد و احساس تحقیری درونی که نیش می زند و منتظر تلافی است و غروری که دوهزار و پانصد سال ریشه دارد و نگاهی که پیوسته از آن بالا با تردید و تمسخر به عوارض تمدن و تجدد می نگرد و اعتماد به این که ما نوادگان کوروش و داریوش حتی در شکست و زوال نیز از همه برتریم. چرا؟ خدا می داند. "

.

" من در اینجا گم شده و سرگردانم . معنی چیزها را نمی فهمم. کارهایم سوء تعبیر می شود و درها به رویم بسته است. گذشته ندارم و تمام تصورم از آینده به انتهای هفته هم نمی رسدو هر روز کاری بر خلاف معمول انجام می دهم و اتفاقی تاگوار برایم می افتد. پولهایم را گم می کنم. دسته کلیدم را جا می گذارم. به در و دیوار می خورم و حس می کنم کسی دیگر شده ام. گاهی وقت ها در سلامتی مغزم هم تردید می کنم و می ترسم ار این که غربت ته مانده ی شعورم را متلاشی کند. "

.

این دو پارگراف را از کتاب خاطره های پراکنده نوشته ی گلی ترقی انتخاب کردم. کتابی که دوست عزیزی به من معرفی کرد و این نویسنده و نوشته هایش را خیلی دوست دارد.

باید با این دوست خداحافظی کنم چون او هم راهی غربت است.

در این فکرم که این موج سهمگین مهاجرت تا کی جان دارد و دوستانمان را از ما می گیرد .............

.

.

.

/ 4 نظر / 16 بازدید
خود خودم

خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم بعد از اینکه تصمیم گرفتم بمونم فهمیدم خیلیها برعکس تصمیم گرفتن راستش هر باری که این اتفاق میفته دلم میگیره اما خوب هر کسی داستان زندگی خودش رو داره

بابک

چقدر زیبا بود اون چند خط نوشته....دقیقا لمسش کردم انگار حرف دل من بود...خیلی مدتیه که از گلی ترقی چیزی نخوندم...ولی این تیکه خدا بود....یعنی بیش از ده بار خوندمش

sim sim

وقتی دقیق میشی خیلی چیزها هست که موجب فرارت بشه اما میمونی بخاطر دلبستگی هایه عاطفیت

ممول

وای آدم اینا رو می خونه می ترسه غربت رو انتخاب کنه ولی شرایط رو می بینه به این نتیجه می رسه که موندن هم به صلاحش نیست اما خب اون ترسه ته دلش رو میلرزونه خیلی زیاد [ناراحت]