روز استقلال

این پست بر اساس یک داستان واقعی نوسته شده ( خوندنش حوصله می خواد ) .

یکی بود یکی نبود. یک دختری بود لوس و ننر و یکی یکدونه. مامانش و باباش فکر می کردن آسمان دهن باز کرده و این بچه افتاده پایین. این دختر که تا هجده سالگی تا کلاس کنکور سه تا چهار راه بالاتر از خونشون هم نرفته بود یی هو !!! دانشگاه شیراز قبول شد و شوک بزرگی به خودش و پدر و مادرش وارد کرد. مامانش با کلی اشک و آه و فغان بردش شیراز و سپردش به دست مسؤلین خوابگاه و با حالی نزار برگشت تهران.

دختر قصه ی ما هنوز هم فکر می کرد اگر بخواد بره تا سر کوچه و شیر بخره باید زنگ بزنه تهران و از مامانش اجازه بگیره تا اینکه یک ترم پرماجرا رو با هزار رنگ هم اتاقی و هم کلاسی گذروند و معنی زندگی رو فهمید.

روزی که دخترک فارغ التحصیل شد خانمی عاقل و مستقل بود که در بسیاری موارد دیگر رفتار پدر و مادرش رو قبول نداشت.

بلافاصله مشغول به کار شد و به سرعت در کار پیشرفت کرد. بسیار معتمد به نفس بود و هر چیزی رو که می خواست به دست می آورد از جمله همسرش رو. علیرغم نصیحت های اطرافیانش در باره ی رفتار با مردان تصمیم گرفت مرد زندگیش رو خودش انتخاب کنه و همین کار رو هم کرد و فرد پیش قدم خودش بود و این موضوع رو با افتخار به همه اعلام می کرد.

دست روزگار این دختر و همسرش رو فرستاد دیار غربت. جایی که با مشکلات فراوانی مواجه شدند و بالاترین ضربه ای که به دخترک وارد شد این بود که از او فردی بسیار وابسته ساخت.

این دو به کشور خودشون برگشتند ولی دختر هیچ کاری رو تنها نمی تونست انجام بده. حتی با دوستانش بیرون نمی رفت ترجیح می داد اونها بیان خونه اش.

.

تا اینکه دختر مجبور شد برای انجام چند کار اداری به محل کار سابقش که خارج از تهرانه بره ....... انگار قرار بود کوه بکنه ولی جناب همسر که از وضعیت جدید دختر شاکی بود از همراهی اون خودداری کرد و دختر روانه شد.

این دختر احمق ته دلش می ترسید تنها باشه پس با مترو سفر کرد و مثل سگ پشیمان شد چون اگر با تاکسی می رفت زمان کمتری در راه بود. بعد از ظهر با دوست و همکار سابقش رفت قهوه ای خورد و پیاده روی دلچسبی کرد ولی وقتی از دوستش جدا شد انگار گم شده. حتی روش نمی شد بپرسه تاکسی خطی مربوط به مسیرش کجاست !!!!!!

وقتی به مقصد رسید و یادش اومد که چه روزهایی که در تاریکی به خونه می رسیده و کلی هم خرید می کرده از خودش بدش اومد ولی باز هم هر کاری کرد نتونست بره خرید خونه رو تنها انجام بده. ولی ته دلش از این روز استقلالش راضی بود.

از همه بدتر این که این دخترک بعد از دو ماه که برگشته هنوز نتونسته بره یک مانتو بخره چون جناب همسر هیچ وقت در این فرایند همراهی نکرده و نمی کند.

.

.

اگر خانمی با چشمان نگران که انگار گم شده و مانتوی عهد دقیانوس تو خیابون دیدین بدونین اون منم. بیایین جلو و یک راهکار بهش بدین ..... راه دوری نمی ره به خدا.

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم خجالت

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

وای اوضاع من که از تو بد ترم بود حتی . فکر کن من تمام روزهای از اول دبستان تا آخر سه سال دانشگاه رو بابا می برد و می آورد . اصلا استفاده از وسیله نقلیه عمومی رو بلد که نبودم هیچی وحشت هم داشتم ازش . بعد یوهو سال چهارم انتقالی گرفتم تهران و باید از پونک می رفتم تجریش و این واسه من و حتی بابا یعنی یه فاجعه بشری ! اولا محال ممکن بود حتی تا سوپری محل تنها برم ولی انقدر حامی بی توجهی کرد به خواسته من در باب همراهیش که آخرش به این نتیجه رسیدم که آخه تا کی ؟ من مطمئنم که بی توجهی داداچ علی جواب می ده نگران نباش عزیزم . ولی جدی اگه پایه خرید خواستی بعد از ساعت 5 من هستم [چشمک][ماچ]

خود خودم

چه حس عجیبی پیدا کردی مطمئنم خیلی موقته ، پس بهش بی توجه باش .شاید زودتر بره پی کارش

من و دلنوشته هام

زیاد سخت نگیر دوستم تو تغییر داشتی و همین باعث ترست شده کمی که عادی بشه ترست هم میریزه به شرطی که خودت هم بخوای

لیلیان

تو می ترسی یا حسشو نداری؟ آخه منم اینطوریم بخاطر اینکه حسشو ندارم[ناراحت]

رها-ستایش

ای بابا ......... امیدوارم تا سرت لب جوب بریده نشده مستقل بشی[شیطان] در ضمن هر وقت خواستی مانتو بخری منم پایه ام[چشمک]

خانومی آبی‌

جدا چرا اینجور میشیم ما کتی جان؟منم اینقدر وابسته شدم که خودمو گم کردم،خیلی‌ ناراحتم،اما من فکر می‌کردم تو ایران به حالت سابق خودم بر میگردم نگو که غصه هام بیشتر شد [نگران][ناراحت]

گندم خانوم

ماه های بعد از ازدواج که تازه به تهران اومده بودم من هم همین حس رو داشتم. تو رو نمی دونم ولی من احساس ناتوانی می کردم و از خودم بدم می اومد. به بازسازی احتیاج هست و مطمئنا زیاد طول نمی کشه. نی نی هنوز معلوم نیست چیه ولی تا 10 روز دیگه می رم سونو و معلوم می شه

گلپر

و این دخترک از وقتی برگشته سالی یه بار آپ میکنه[نیشخند]

آرام

چون ابعا د مختلفی رو در زمان های مختلف بسته به نیازت از خودت نشون دادی، این یعنی اینکه توانائیهات خیلی بیشتر از اون چیزیه که نشون می دی و اگه بخوای به خوبی می تونی خودت رو با شرایط جدید سازگار کنی. پس راهکار لازم نیست، یه تصمیم و یا علی. شرایط منم بگی نگی مشابه خودته. اینه که خوب درک می کنم. مشکل من اینجاست که همت رو کردم ولی هربار تنهایی کارامو می کنم بهم نمی چسبه یک و دوم اینکه همش نگرانم همسری بزنه تو ذوقم و خوشش نیاد و حالم گرفته شه.

سیرترشی متاهل

دوباره عادت میکنی ........[ماچ]