اندر احوالات این روزهای ما

این روزها که پسرم بزرگتر شده و همه جا عین گل سینه به من چسبیده کارهای مسخره ی زیادی دارم و نمی رسم که بیام یه پست بذارم.

- صبح باید پسرک رو ماساژ بدم و نازش رو بکشم که خوش اخلاق از خواب بیدار بشه.

- بعد باید تدارک صبحانه اش رو ببینم و چهل و پنج دقیقه ای دنبالش بدوم تا صبحانه اش رو بخوره. ( توی صندلی غذا نمی نشینه و می ایسته و می خواد بپره پایین )

- این بین اضافه کنید دو بار تعویض پوشک و شستشوی حضرت اجل.

- بعد از یکی دو ساعت بازی دوباره باید بنشینیم و به جوجه شیر بدیم تا بخوابه.

- حالا روی دور تند ظرفا رو بشورم ، ناهار جوجه رو درست کنم که کلی کار داره ، ناهار خودمون رو درست کنم ، تلفن های معمول رو بزنم ، بقیه ی کارها رو لیست کنم تا چیزی از قلم نیفته.

- جوجه بیدار شده و آب خنک می خواد.

- باز باید یک ساعت دنبالش بدوم تا ناهار بخوره. حالا اگر این وسط مسطا بالا نیاره خوش شانسم. در غیر این صورت اضافه کنید شستن خود پسرک ، تمیز کردن مکان بالا آوردگی !!!! که عبارت از تی کشیدن در بهترین حالت یا شستن فرش و موکت در بدترین حالت می باشد.

- ناهار خوردن با جناب همسر با اعمال شاقه چون پسرک نمیذاره من و باباش یک کلمه حرف بزنیم و همچنین دوست داره بیاد بغل ما و دستش رو ببره تو بشقاب غذای ما. که در این صورت یک سفره و یک بشقاب براش فراهم می کنم تا خرابکاری کنه و من دو تا لقمه هول هول بخورم.

- جمع و جور کردن ناهار و خرابکاری پسرک. اگر جناب همسر خونه باشه ده دقیقه با پسرک سر و کله می زنه در غیر این صورت در حالیکه پسرک رو بغل کردم یا اینکه از شلوار من آویزونه و غر می زنه دارم طرف می شورم و کارها رو انجام می دم.

- کلن که همبازی جوجه خودم هستم و بس. باید بشینم باهاش صد جور بازی کنم تا دوباره خمیازه بفرمایند.

- مرحله بعدی شیر دادن که زیر نیم ساعت نخواهد بود.

- هلاک و مچاله از اتاق میام بیرون اسباب بازی ها رو جمع می کنم. تدارک عصرونه می بینم. یه چای می خورم. رخت و لباس کثیف جوجه رو جدا می کنم و می شورم. لباس های خودمون رو می شورم و شسته ها رو مرتب می کنم. تمام این کارها چون باید بی صدا انجام بشه خیلی کنده.

- توجه دارین که من که عاشق صبحانه ام ، صبحانه نخوردم.

- پسرک بیدار می شه و دوباره چند قلپ شیر  می خوره و بیهوش می شه.

- می پرم برای ادامه ی کوزتینگ.

- دیگه بیدار می شه و باید عصرونه بخوره با همون مناسک و مراسم.

- دیگهههههه دلش " دَدَر " می خواد. یا باید بریم پارک تاب بازی و سرسره بازی بفرمایند یا میریم اطراف دوری می زنیم و بر می گردیم که این مراسم دو ساعتی به طول می انجامد.

- می رسیم خونه هلاااااااااک. حالا باید بریم آب بازی چون اگر یه روز حمام نکنه کلاف می شه. در ضمن ایشون با باز کردن و بستن پوشک مشکل اساسی دارن و گریه می کنن در حد بنز. باید این کارها رو ایستاده و به صورت عملیات ژانگولر انجام بدم.

- بعد مراسم شام و بازی و آمدن بابا و اینکه همیشه آخر بازی بابا و جوجه به گریه ی جوجه ختم می شه چون حتمن یه آسیب فیزیکی داره.

- شام خورده و نخورده باید بشینم شیر بدم و ........ شیر شب الی ماشاالله طول می کشه.

- تا میام بشینم تلویزیون رو روشن کنم پسرک یه نق دیگه می زنه و باید چند قلپ شیر بخوره که دیگه من مردم.

- تا صبح حداقل چهار بار بیدار می شه و شیر می خوره.

شما خودتون نظافت خونه و سرویس ها وتعویض ملافه و خرید و حمام رفتن و ..... رو اضافه کنید.

.

.

بازم انتظار دارین که بتونم بیام بنویسم. تو چشای من نیگا کنین تو رو خدا.

البته در زمان شیر دهی با گوشی وایبر بازی می کنم که صد البته با لذت وبلاگ بازی قابل مقایسه نیست. تکراری و مسخره ست.

.

.

.

 

 

 

/ 4 نظر / 51 بازدید
دريا

سلام دوست ناديده ام اميدوارم خودتو پسرك و شوهر سلامت و خوش باشين. از سراسر نوشتت بوي ديگه وجود نداشتن خودت به مشام ميرسه.. نبودن رابطه ي قشنگت با شوهر و خلاصه شدن تو و زندگيت در جوجه! نگرانت شدم يه جايي مي خوندم ءمادر، همه جوره اش خوب است، ولی مادرهای خودخواه بهترند. آن مادرها که دلشان، بندِ دل بچه هایشان نیست، با دوستهایشان می روند سفر، به ناخن هایشان لاک می زنند، مانیکور و پدیکور می کنند، می روند باشگاه ورزشی و اندامشان را روی فرم نگه می دارند؛ آن مادرها که از ته دل می خندند، بازیگوشند، عشوه گری می کنند، که همانقدر که مادرند، معشوق و همسر وکودک هم هستند. مادرهایی که بچه ها را قال می گذارند و با پدرها یواشکی بیرون می زنند برای یک شام دونفره، آن ها که وقتی فرزندشان دیر می کند، به جای آماده شدن برای زنگ زدن به پلیس و سرزدن به اورژانس بیمارستان ها،خوشدلانه می گویند:« بی خبری خوش خبریه!» مادرهایی که یک عمر، با یک بشقاب غذا و یک دیگ پر از دلشوره، دنبال بچه هایشان راه نمی افتند و بعدها با گفتن این جمله، یک دنیا احساس گناه را بر سر آنها آوار نمی کنند که: «من همه زندگیم رو به پای شماها ریختم!»

دريا

مادرهایی که علایق شخصی خودشان را دارند، کتاب می خوانند، نقاشی می کنند، ساز می زنند و در کهنسالی، آنقدر دوست و آشنا و تفریح برای خودشان دست و پا کرده اند که سرشار از بغض و انتظار در چاردیواری غمبار خانه ننشینن

مسافر

کتی جان نمی دونم چی باید بگم چون واقعا بچه نداشتم. اما می تونم بهت بگم خودت رو یادت نره.

صالح

سلام سالها پیش وبلاگی داشتم و شما میومدین نظر میدادین. بعد از چندگاهی اومدم و نوشته هامو خوندم نظرات شمارو هم. وظیفه دونستم حالتون رو بپرسم. میدونم واقعا خوشحالتون کردم چون شما هم اینکارو با من کردید. یه ضرب المثل چینی میگه: خدا نمیتوانست همه جا باشد، ازین رو مادران را آفرید. فدایی تمام مادران دنیا هستم