یک روز سگی سگی

بعد از یک هفته ی کوفتی که دو بار به خاطر فوت عمه ی جناب همسر رفتی سمنان و مشق های کلاست مونده تصمیم می گیری زود بیدار بشی و کارهات رو روز آخری انجام بدی.

از شب قبل فکر ناهارت رو کردی . بنابراین می پری تو آشپزخونه و بساط قیمه پلو رو روبراه می کنی. فردا شب مهمونی داری که گیاهخواره و هر دفعه که میاد عزا می گیری که چی بپزی. ولی این بار می دونی چیکار کنی. کوکوی سبزی و حلیم بادنجان بد نیست. از اونجاییکه فردا کلاس داری  می خوای یه سر هم به مامانت بزنی بهتره که حلیم بادجان رو امروز حاضر کنی. این وسط ها یه سری هم به کارهای کلاست می زنی.

 از آرایشگاهت بهت زنگ می زنند که کتی جون .... چند تا از همکارها سفارش دارن می تونی بیایی و بیینی چی می خوان ؟.... تو هم که اصلن اهل مادیات نیستم پس قرار رو برای ساعت سه تا چهار فیکس می کنی .ناهار رو که می خوری و ظرف ها رو می شوری می شینی پای نت تا یه بست فیس بوک بزنی که یکی از دوستان شیرازیت زنگ می زنه که به خاطر کاری ساعت هفت شب می رسه فرودگاه و تو مثل اسفند رو آتیش می شی. قرار بوده دو  روز دیگه کارگرت بیاد و خونه رو صفایی بده. حالا تو مجبوری سه سوته یه جاهایی رو تمیز کنی مثل حمام و دستشویی و آشپز خانه. بعدش می دوی می ری حمام و می پری بیرون که به آرابشگاه برسی.

می ری آرایشگاه و مخ مردم رو می زنی که چهار تا سفارش اضافه هم بدن.

دوباره می دوی و تاکسی می گیری و تو راه فکر می کنی شام چیکار کنی چون قرار بوده بری خونه ی مادر شوهر و الان نمی تونی بری. به فکر لازانیا می افتی و می ری بساط لازانیا رو بخری و تو راه هی به خودت فحش می دی که چرا مغزت از اسم هر غذایی خالیه.

 می رسی خونه  و به کوزت یه سور می زنی و شروع می کنی به کاهو و میوه شستن و غذا پختن .... در عین حال داری با دوستت تلفنی درد دل می کنی اسسسساسی .... که یی هو زنگ در به صدا در میاد فکر می کنی که جناب همسر و مهمان چه زود رسیدند که آقایی می گه خانوم از نیروی انتظامی مزاحم می شم تشریف بیارین پایین. تلفن رو قطع می کنی و شماره ی همسر رو می گیر و کسب تکلیف می کنی. همسر می گه نرو و بگو همسرم نیست ولی تو می گی می رم و اگر لازم شد بهت زنگ می زنم تا صحبت کنی.

می ری پایین و می بینی خانم ساکن واحد زیری  ازت شکایت کرده که سر و صدای تو نمی ذاره زنک کپه ی مرگش رو بذاره. ادعا می کنه که تو کار چوب می کنی. تو می پرسی یعنی اره و چکش و ..... اون می گه نه صدای کوبوندن تخته به هم میاد !!!!!! ( این زنک کمی دیوانه است و مدام این ادعا رو داره حتی یک بار در حالی که تمام ساکنین رو جمع کرده بوده و می گفته که صدا میاد جماعت شاهد بودن که من خونه نبودم و جناب همسر هم تازه از در وارد می شه )

تو به زور مامور پلیس رو می بری بالا و می گی شما خودتون منزل ما رو ببینین و بگین اصلن امکان جابجایی حتی یک صندلی وجود داره ؟؟؟ زنک نمیاد و مردی که ادعا می کنه شوهرشه ( چون تا همین دیروز شوهر نداشته !!! ) میان بالا و مردک با دیدن خونه خفقون می گیره و آقا پلیس مهربون هم بهش می خنده و حق رو به تو می ده. مردک همه ی وسایل رو تکون می ده می رسه به صندلی های آشپزخونه می گه همین صداست و تو و آقا پلیس می گین خوب صندلی رو که نمی شه تکون نداد.  تو می پرسی این صدا توی هال میاد شما تو اتاق خواب چه طور می شنوین ؟ مرک می گه آخه ما تو هال می خوابیم تو می خندی و می گی لطفن تو اتاق بخوابید چون من نمی توم تو اتاق آشپزی کنم. مردک عذر خواهی می کنه و گورش رو گم می کنه. جناب همسر با شنیدن ماجرا می گه کاری می کنم که زنک واحدش رو بفروشه و بره.

مهمونت می رسه تا پاسی از شب گذشته ماجرا رو مرور می کنی و از خنده روده بر می شین. البته توی بچه  تنبل داری مشق هات رو می نویسی.

.

.

.

 

/ 20 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازي

زنك ديوانه بوده ولش كن. من كه بهت گفتم بيا جات رو با من عوض كن. همسايه ما همش شاكيه كه چرا از خونه ما هيچ صدايي نمياد. بابت پنج شنبه خيلي خيلي خيلي ممنون هم بابت غذاي فوقالعاده خوشمزه ات هم بابت پذيرايي. [ماچ][ماچ][ماچ]

بهناز

مرسی کتی عزیزم مرسی بخاطر تموم خنده های از ته دلمون[ماچ]

انا

افریننننننننننننننننننننننننننننن دختر حالشون رو بگیرررررر اساسی[تایید][تایید]

رها-ستایش

کتی واقعا خوشحالم بخاطر اس ام اس دیروزت[نیشخند] مغازه دار همین ی جفت رو داشت وگرنه یک جفت هم برای مهمونت می خریدیم خوب[نیشخند]

انا

اپمممممممممممممممممممممممممم

شیلا

کتی جان بسیار ممنون بابت پذیرایی عالیت و ممنون که یه موقعیت فراهم کردی که با هم باشیم

رها-ستایش

سلام خانم تنبل حالا که امکانات فراهمه چرا نمی نویسی نکنه پلیس اومده دستگیرت کرده[نیشخند]

ایرن

ببین تا اخلاق من سگی نشده بیا یه پست جدید بنویس.

پریا

تقریبا هم سن هستیم .دفترچه ممنوع یکی از کتابهای مورد علاقه مه .خوشحالم که با وب لاگت آشنا شدم.