تصمیم کبری

بر سر آنم که گر زدست بر آید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

من تا الان منتظر برگشتنم به ایران بودم و تمام برنامه هام رو موکول می کردم به اون زمان. تا اون موقع حداقل یک سال مونده. اینجا حساب زمان از دستم در رفته. دائم منتظر یک اتفاق هستم که نمی دونم چیه. از تنهایی و بی حوصلگی می نالم در حالیکه باید انگشت اتهام رو به سمت خودم برگردونم نه محیط بیرون و آدم های اطرافم. تصمیمات تازه ای گرفتیم که می خوام اینجا بنویسم تا یادم نره و مجبور به پیاده کردن تمامشون بشم.

ایران که بودیم توی خونه کوچیک و خوشگل خودمون هر وقت که فرصتی پیش می اومدبا علی یک طرح می کشیدیم و لوازم رو تهیه می کردیم و چیزی می ساختیم...... بله می ساختیم .... با چوب. تمام وسایل چوبی خونه رو خودمون ساختیم. از میز و عسلی و کتابخونه گرفته تا کابینت آشپزخونه. خونه خودمون که پر شد افتادیم به جون خونه مادر و پدرهامون. الان همه می گن هر جا نگاه می کنیم یک یادگاری از شما دو تا داریم.

و اما در حال حاضر....بعد از ظهر ها می نشینیم جلوی تلویزیون یا پای کامپیوتر تا شب بشه و بخوابیم. درست مثل لونه مرغ شده خونمون.

یک کتابخونه خریدیم و اینجوری یادمون افتاد که چه کتابهایی از ایران آورده بودیم و حتی نگاهشون هم نکردیم.

دو طبقه کوچولو برای چیدن وسایل دکوری خریدیم و من یادم افتاد که چقدر شمعدان و آینه و مجسمه های ریزه میزه داشتم و می تونم اینجا هم داشته باشم. اکثر افراد از وسایل اضافی اطرافشون انرِژی منفی می گیرن ولی من علیرغم این افراد با دیدین این چیزا سرشار از انرژی می شم.

علی احتیاج به یک میز کار داشت که به جای خرید یک میز آماده قطعات چوبی و لوازم مورد نیاز رو خرید تا قدری نجاری کنه ( طبق عادت گذشته ).

قراره اتاق دوم رو که الان تبدیل به یک انبار تمام عیار شده دوباره به شکل اتاق خواب در بیاریم به همرام میز کار علی.

از همه مهم تر مدتهاست که دلم می خواد ویترای کار کنم ولی همیشه دلیلی برای انجام ندادنش می تراشیدم. الان نیمی از وسایل رو تهیه کردم و بعد از اعمال تمام تغییرات پیش ذکر شده کار رو شروع می کنم. یک کتاب در این زمینه هم با خودم آورده ام.

از من نشنیده بگیرین. ولی گوش شیطون کر شاید تو این هاگیر واگیر یک باشگاه هم رفتم تا سر و سامونی به این سلولیت های نازنین بدم.

اگر از پیشرفت کارام براتون ننوشتم لطفا گوشزد کنین ( شما بخونین یقه ام رابگیرید و بچسبونیدم به سقف - برگرفته از ادبیات ر.ییس. ج.مهور. م.نتخب ).

پ.ن. تصمیم جدی برای انجام تمام کارهای بالا دارم ولی می ترسم با این کارها از اینجا خوشم بیاد و موندگار بشم. اصلا یکی از دلایل عملی نشدن این تصمیمات تا الان همین بودهعینک.

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
پری

چه تصمیمات کبرایی![چشمک] تو همه رو انجام بده من بهت قول میدم موندگار نمیشی... هیج جا وطن نمیشه، نه گلم؟[پلک][قلب]

کتبالو

چرخ بر هم زنم ار گر به مرادم گردد...من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک. :) موفق باشی.

گلستانه

موفق باشی عزیزم. تو این کارها رو بکن ما قول میدیم یه کاری کنیم از اونجا خوشت نیاد [چشمک]

شازده خانوم

دقییییییقا می دونم چی می گی عزیزم... اما مطمئن باش موندگار نمی شی. به هر حال یک سال اونجا هستی. چه خوش بگذره چه بد. پس چه بهتر که اونجوری که دوست داری بگذره. گوشزد خواهیم کرد ولی نه به خشنی رئیس جومهور گرامی![نگران]

آریان

با سلام استفاده خوبی کردم از لحظاتی که در این وبلاگ بودم موفق باشید ما زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان آریان

سیرترشی متاهل

چه خوب منم با خوندن این پست انرژی گرفتم .منم بازی منم میشینم و یه برنامه ریزی برای خودم میکنم.[لبخند]

انار

میگما کجایی[سوال]اگه وقتشو داری بی خیال برنامه هات شو[شیطان]اونجایی رو که هستی دریاب و کشف کن.مردمش رسوماتش تفریحاتش...................... ولی سلولیت رو آب کن[چشمک]