دوست جدید ما

در بیست و هشت سالگی از همسرش جدا شده. دو پسر داره. پسرها بین خونه ی بابا و مامانشون و مامان بزرگ مادری در رفت و آمد هستند.

می گه همسرش با زن ها و دخترای زیادی رابطه داشته و بی هیچ شرمی به داشتن رابطه ها افتخار می کرده. آخر ها هم که دست بزن پیدا کرده بوده.

دو سال اول بعد از جدایی رو با پدر و مادرش زندگی می کرده. الان چهار ساله که مستقل شده. 

با اینکه وکالت خونده وقتی متاهل بوده خانه دار بوده ولی الان وکیل دو سه تا شرکته و در آمد خیلی خوبی داره.

وقتی بچه هاش قراره بیان خونه اش براشون پیتزا می خره یا می برشون بیرون البته اول باید مشق هاشون رو خونهی مامان بزرگشون نوشته باشن. اگر در حالیکه پیشش نیستن مریض بشده باشن پای تلفن به نگهدارنده ی اون روزشون راهنمایی می ده بی اینکه خم به ابروش بیاد. حاضره ساعت ها با دوستانش به گردش و تفریح بپردازه ولی یک تلفن به بچه هاش نمی کنه. عصر پنجشنبه می گرده تا یکی از عشاق قدیمی اش بیکار باشه و ساعتی رو با اون بگذرونه.

رابطه مشروع و ثابتی داشته که مادر طرف اجازه نداده این رابطه به سرانجام برسه. الان دو سه رابطه ی بی سر و سامان داره ولی داره به ازدواج با کسی که خیلی سنتی بهش معرفی شده فکر می کنه. اعتقاد داره: " با کسی که قراره ازدواج کنی نباید خیلی بری و بیایی چون همه چی رو می شه!!! ". بچه هاش با ازدواجش مخالفن.

به دلائلی نا خواسته همراه دوستی وارد جمع دوستانه ی ما شده و پافشاری به ادامه ی ارتباط باما دارد. من دوستش دارم ولی کاراش رو نمی پسندم. نمی خوام قضاوتش کنم ولی هر بار که می بینمش بیشتر به این فکر می کنم که شرایط زندگی هر فردی چه تاثیراتی روی معیارها و استانداردهاش می ذاره.

این خانم نوزده سالگی با کسی که دوستش نداشته ازدواج کرده. خیلی تلاش کرده زندگیش از دست نره. هنوز هم می گه اگر شوهرم برگرده من قبول می کنم. ولی .......

هر کسی که یک بار ببیندش حتمن قضاوتش می کنه . ترجیح میده که دیگه ملاقاتش نکنه. آنچنان که دوستان من این تصمیم رو دارند.

من دوستش دارم و نگرانش هستم. به نظرم با این کارهاش داره خودش رو هم گول می زنه. نمی دونم چرا تا این حد فکرم رو مشغول کرده. اینجور مواقع جناب همسر می گه تو نمی تونی کل دنیا رو اونجور که خودت دوست داری اصلاح کنی. اون راه خودش رو انتخاب کرده. 

بدون هیچ منظوری این پست رو نوشتم. شاید روزی اتفاقی تو این دنیا باعث تغییر روش زندگی من شد اونوقت یاد امروز می افتم و این دوست رو درک می کنم.

.

.

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
گلدونه

توي دوستي، آدمايي رو كه با استانداراهاي خودم جور درنميان رو اول نصيحت ميكنم سعي ام رو ميكنم ببينم به راه درميان يا نه كه پيش وجدان خودم شرمنده نباشم اگه ديدم اميدي ! بهشون نيست خطشون ميزنم اما سعي ميكنم قضاوتشون نكنم.

گلدونه

كدومشو؟ نصيحت؟ خط زدن يا عدم قضاوت؟[زبان]

رها-ستایش

می دونی کتی دیروز هم پای تلفن بهت گفتم واقعا شرایط زندگی گاهی ان قدر غیر قابل پیش بینی هست که ادم حتی برای یک لحظه بعدش نمی دونه چه اتفاقی می افته. گاهی معیارهای امروزت که سخت بهشون معتقدی فردا میشه چیز دیگه و خط میکشی به همشون. ... اما همیشه گفتم هنوزم میگم قضاوت کار ما نیست و خوشحالم که قضاوت نمی کنی و صد البته باز هم عاقبت بخیری رو برای همه می خوام. شاد باشی و پایدار