انتخاب ( قسمت اول )

انتخاب اول : شما هجده سالتونه. درس هم ... ای ... می خونین. مادرتون رفته بوده خرید و جناب آقای فروشنده مامانتونو پسندیده و حالا می خواد برای پسرش بیاد خواستگاری شما!!!

شما با کمی تردید و خجالت و قند آب شده در ته دلتان پذیرای خواستگار می شوید. با کمی اغماض پسر را می پسندید و پدر شوهر بازاری هزار جور قول و قرار دهان پر کن می گذارد. شما راهی خانه ی بخت می شوید و سال بعد با کودکی در بغل و دست و گردنی پر از طلا در دسته ی زنان خوشبخت و مرفه قرار می گیرید.کتاب می خوانید ولی به پیشنهاد دوستان و بیشتر رمان های هپی اندینگ. فارسی وان می بینید و برای شرکت در عروسی از لباس نانسی اجرام مدل بر می دارید. به تازگی کلاس ایروبیک ثبت نام کرده اید و از دیدن خانم های همسن خودتان که به تازگی ازدواج کرده اند یا هنوز مجردند متعجب می شوید.

در سی و شش سالگی فرزند دختری دم بخت یا پسری سرباز دارید و به خود می بالید که جای خواهر فرزندتان هستید.

در چهل و پنج سالگی مادر بزرگ می شوید و  نوه تان با چنین مادر برزگی لذت دو عالم را می برد و شما راضی و خوشبخت هستید.

.

انتخاب دوم : شما هجده سالتونه. درس هم ... ای ... می خونین. مادرتون رفته بوده خرید و جناب آقای فروشنده مامانتونو پسندیده و حالا می خواد برای پسرش بیاد خواستگاری شما!!!

شما با کمی تردید و خجالت و قند آب شده در ته دلتان پذیرای خواستگار می شوید. با کمی اغماض پسر را می پسندید و پدر شوهر بازاری هزار جور قول و قرار دهان پر کن می گذارد. کمی با خودتان فکر می کنید و علیرغم نصایح برزگان !! جواب منفی می دهید.

در سی و شش سالگی ده دوازده سال سابقه ی کار دارید و برای خودتان کیا و بیایی دارید. سه سال از ازدواج بسیار بسیار دلخواهتان می گذرد و هنوز مطمئن نیستید که می توانید مادر مناسبی باشید. هنوز خانه و اتومبیلتان را ارتقا نداده اید و خیلی از اطرافیان پشت سرتان برای شما دل می سوزانند. فیلم زیاد می بینید. تئاتر هم می روید. کتاب زیاد می خوانید. فکر هم زیاد می کنید فکرهایی که گاهی از نظر فیزیکی هم کله پایتان می کند. به دنبال کلاس های مختلف می گردید هنوز. با دوستانتان کافی شاپ می روید و ....

در مخیله تان نمی گنجد که روزی بتوانید نوه تان را هم ببینید. و حتی ممکن است برای سعادت و کامیابی کودک نداشته تان دست به مهاجرت بزنید...

.

.

شما کدام یک را ترجیح می دهید.

من در دسته ی اول قرار ندارم ولی صادقانه می گویم که گاهی به دسته ی اولی ها حسادت می ورزم خیلی زیاد.

.

.

.

/ 26 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها-ستایش

ببینم دختر بیا یک دستی به سر و گوش این خونت بکش تار عنکبوت همه جا روب رداشته در ضمن دلمان برایتان تنگولیده اگر مجالی یافتی از کار با ما در تماس باش تا برویم الواتی[نیشخند]

رها-ستایش

راستی ادرس سایت تان را هم برای ما بگذارید بی زحمت [تایید]

بهار

سلام.من در جستجوی ایرانیان مقیم کویت بودم که امروز وبلاگ شما رو دیدم و واقعا جالب بود برام . موفق باشید

هم عهدان منتظر-۱

با سلام مطلب زیبایی بود اگه دوست دارید به وبلاگ من هم سری بزنید تا در صورت امکان تبادل لینک کنیم با تشکر [گل]

مهیار

سلام من چون جنس مخالفم نظری نمیتونم بدم! منتهاش ازدواج کلن چیز مزخرف جاتیه!![چشمک]

بهمندخت

کتی جونم چرا پس نیستی؟

شادی

خیلی کم پیش میاد که واسه اینجور وبلاگا کامنت بزارم! منظورم از این جور وبلاگا وبلاگایی که شبیه دفتر خاطراته. چون ازشون چیزی یاد نمیگیرم! پس بعد از خوندن پست اول پنجره رو میبندم. ولی وقتی این پستتون رو خوندم واسه خوندن نظر دیگران کامنت دونی رو باز کردم! میخواستم اینو بگم که دختری که تو 18 سالگی ازدواج میکنه هرگز هرگز هرگز زندگی خوبی نخواهد داشت مگر در موارد کسیر و البته استثنایی.

رويا

منم معمولن كامنت نمي ذارم،اما اين موضوع جالب بود،دسته ي اول و كه هيچ وقت بهشون حسادت نمي كنم،گاهي احساس ترحمم مي كنم.اين جور آدما فقط مي شن زن خونه،تمام دغدغه ي زندگيشون اينه كه واسه فردا ناهار چي بپزم يا فردا جلو خونواده شوهرم چي بپوشم،من با اين چيزا اصلا" كنار نميام،هرچند كه دور و برم خيلي هستن و تو رفاه مثلن غلط مي زنن.دسته ي دومم ،موافق ازدواج خيلي ديرم نيستم سن ازدواج و آدم و شرايطا فرق داره اما در كل استقلال رو به همه چي ترجيح مي دم.