پاییز

یک خونه ی نقلی قدیمی. از در که وارد می شی راه پله ای که می ره به طبقات بالا سمت راسته. روبرو دری که به واحد طبقه ی اول باز می شه. یک پله می ری پایین تر یک راهرو روبروته.  آشپزخونه سمت چپته و جلوتر همان سمت یک اتاق نسبتا بزرگه. انتهای راهرو سمت راست دری که به اتاق خواب باز می شه احتمالا سرویس حمام و دستشویی هم همان جاست. روبرو هم دری شیشه ای که به حیاط راه داره حیاطی که در بهار و تابستان پذیرای شاگردان نقاشی و طراحی و قالب گیری های مجسمه های استاده. وارد اتاق سمت چپی می شی. اتاقی است مملو از تابلو و ساز و مجسمه. سه تار هایی که سوراخ هایی غیر متعارف دارن یا نیمی از صفحه ی زیر سیم ها پوستی شده. تاری که فقط یک کاسه اش پوست داره و سیم های گیتار رویش نصب شده ( که من هنوز آرزوی داشتنش رو دارم ). جا به جا سفال هایی با رنگ های فیروزه ای می بینی. قلمدان و گلدان و بطری. یک ظرف کوچک سفالی کنار دست استاد که حاوی مقداری موم و چند مضرابه. هر وقت که استاد هوس نواختن دف دارد حلقه اش هم در این ظرف قرار می گیرد.

سیستم صوتی مجهزی کنار صندلی لهستانی استاده. هر وقت که قراره بداهه نوازی تار و دف یا تنبور و دف داشته باشیم آمپلی فایر روشن می شه. جرزهای ضخیم این خونه باعث می شه که هیچ صدایی به طبقات بالا یا بیرون خانه نرسه.

اولین روزی که وارد این خونه شدم و گفتم می خوام دف بزنم استاد کمی نگاهم کرد و گفت از دف چی می دونی. گفنم هیچی فقط صداش رو خیلی دوست دارم. نا امیدم نکرد و گفت ساز رو بگیر دستت ببین با فیزیکش ارتباط برقرار می کنی؟ منم ساز رو درست مثل یک سینی گرفتم بغلم. خندید و گفت اون فرورفتگی داخل طوق مال همینه که بدونی دستت رو کجا باید بذاری. از نگاهش خوندم که فکر می کنه ای بابا چه دردسری خواهیم داشت با این شاگرد. گفتم که ساز مشقی نمی خوام. می خوام از اول با ساز خوب شروع کنم. گفت که خودش برام یک ساز می خره. بگذریم که من چه علاقه و پشتکاری داشتم و حتی آخرین باری که استاد رو دیدم ( بهار هشتاد و هفت )بهم گفت من شاگردی مثل تو نداشتم و چرا ول کردی؟

بعد از یک سال هوس ساز دیگه ای کردم. دو هفته ای با سه تار برادرم تمرین کردم و دیدم اصلا به دلم نمی شینه. رفتم سراغ تار. تمام پس انداز اون سالم رو که می خواستم با اون به همراه برادرانم ( که اون زمان هنوز محصل بودند ) برم کیش رو دادم و تار خریدم ( دیگر هیچ وقت شانس رفتن به کیش رو نداشتم تا همین امروز ). تاری که شناسنامه اش از روز ساختش دست استاد بود و تعداد کنسرت هایی که این ساز درش شرکت کرده بود رو می دونست. من به محض دیدن این ساز عاشقش شدم. رنگ کاسه شرابی بود و براق. شکل زنی طناز و زیبا بود.

استعدادم در نواختن تار به خوبی دف نبود ولی بد هم نبود. کمتر از نه ماه بعد یعنی پاییز سال بعد در حالیکه هنوز درس های دستگاه ماهور رو از کتاب میرزا عبدالله تمرین می کردم با گروه می نشستم و یک قطعه در دستگاه اصفهان رو می نواختم البته هر جایی که در توانم نبود با دف همراهی می کردم. قطعه ای که فکر می کنم کسی نباشه که نشنیده باشه. پیش درآمدی در اصفهان ساخته ی مرتضی خان نی داود ( همان موسیقی ابتدایی سریال هزار دستان ).

اینجا تازه پاییز شده و من هر روز عصر این قطعه رو زمزمه می کنم و یاد اون گروه و اون خونه و اون ساز می افتم و این که استاد الان آلمانه و اون خونه به جاش یک ساختمون بلند و بی روح سبز شده و اون ساز گوشه ی اتاقم در منزل پدری داره خاک می خوره.

.

پ.ن. پدرم وقتی تار رو دید یادش افتاد که پدر بزرگم یک تار یحیی داشته که مادر بزرگم چند سال بعد از فوت پدر بزرگم وقتی می خواستن خونه ی قدیمی رو بکوبن و آپارتمان بسازن اون ساز رو داده به کت شلواری ( قدیما کسانی می اومدن تو کوچه ها و داد میزدن " کت شلواریه " و لباس های کهنه رو می خریدن البته نه خیلی قدیم چون من این افراد رو یادمه ).

.

.

   + کتایون - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸