معتاد می شویم

این بانو ما رو دعوت کردند که بریم یک کافه باز کنیم.

و چنین شد که ما ده روزه که هی می ریم غذا می پزیم و غدامون یا سر می ره یا خراب می شه و گند آشپز خونه ی کافه رو بر می داره و مگس ها چشم مشتری ها رو در می آرن یا با موفقیت یک چیزی سر هم می کنیم مردم می خورن و شستشون رو برامون بالا می برن ( طرز فکرتون رو تحسین می کنم ولی از اونجایی که کافه ی ما خارجیه این حرکت یعنی ایول عجب غذایی نه اونی که شما فکر کردین عینک) .

حالا این کافه هه خیلی دیر لود می شه و ما مجبوریم نیم ساعتی منتظر ظهور صفحه ی مربوطه باشیم. هر بار هم که می ریم سرکشی رئیسمون سر می رسه و در حالیکه ما می خوایم جواب مشتری رو بدیم میاد بالای سرمون خجالت. این جوریه که ما از دوستامون عقب افتادیم و هر کاری می کنیم بهشون نمی رسیم.

این اعتیاد ما به حدی خانمانسوز شده که دیشب هم که مهمون بودیم دست به دامن میزبان شدیم که تو راااااا به خخخخدا بذار یک دقیقه من برم به کافه ام سر بزنم در حالیکه همسر مربوطه گوشه ای نشسته بود و سرش رو با شرمساری به گریبان فرو برده بود استرس.

قبلا تر ها یک مزرعه داشتیم که الانم داریم ولی از اونجائیکه علاقه ی وافری به پخت و پز داریم در حال حاضر بیشتر در ِ کافه می ایستیم تا در ِ مزرعه ( بر وزن در ِ دکان ایستادن ). این رو هم بگم که ما به مزرعه ی بانو سر می زنیم ولی دریغ از یه چیکه آب که این همسایه به گل های ما بده ( اسمایلی آدمی که داره به شدت منت می ذاره ) .

 

پ.ن.١ : این اتفاقات توی فیس بوک عزیز می افته ها.

 

پ.ن. ٢ : این بانو قصد معتاد کردن ما به مواد نوظهور دیگری رو هم داره که فعلا داریم مقاومت می کنیم. منجمله مانکن بازی.

 

پ.ن.٣ : فکر کنم مشخصه که دارم به در و دیوار می زنم که از اون حالت رخوت بیام بیرون. نتیجه اش هم همین تراوشات مغز یک روان پریش بود که دیدین ابله.

   + کتایون - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸