همین جوری

 

  • از هیچ جا خبر ندارم.هر کانالی رو می خواهیم ببینیم فرکانسش تغییر کرده. فیس بوک بالا نمیاد. تلفن می کنم به ایران خیلی عادی بهم می گن خبری نیست. دلم می جوشه. الان هم باز این فیس بوک هنگ کرده.
  • اولین باره که با دامن میام سر کار.برای منکه همیشه مثل بچه تخس ها یک پام رو میذارم زیرم و می شینم رو صندلی عذابی است این دامن.فکر می کنم اومدم یه عروسی هشت ساعته.... ای خدا این مهمونی کی تموم می شه ؟!؟!؟!؟!؟
  • اینجا رو خیلی دوست ندارم. دلم می خواد برگردم ایران. ولی تصمیم گرفتیم برای این خونه که قرار نیست بیشتر از یک سال توش باشیم کارایی بکنیم که دلنشین بشه برامون. فضای سردش باعث افسردگیمون می شه ......
  • دلم کتاب می خواد.هر جور کتابی.کلی کتاب نخونده تو کتابخونه دارم البته در ایران.آخرین بار که رفتم انتشارات هاشمی چند تا کتاب عالی خریدم ولی نرسیدم بخونم.به دلیل سنگینی شون هم نیاوردمشون اینجا.فکر می کردم بالاخره یه کتاب فروشی توی این کویت پیدا می شه که من ازش کتاب یا حتی روزنامه فارسی بخرم.ولی پیدا کردن خط فارسی در این سرزمین مثل دست یافتن به شیر مرغه.تعداد کتاب فروش ها به قدری کمه که تصور هم نمی تونین بکنین.
  • امروز قراره درجه هوا به 50درجه سانتیگراد برسه.جای دشمنان خالی.لازم به ذکر است که مشاهده کم حجم ترین پوشش گیاهی در این کشور بی نظیر –منظورم مساحتی حتی معادل دو متر در دو متره هااااا -مایه ی مسروری من و علی می شه.

   + کتایون - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸