عجایب خلقتی دیدم

- آژانس گرفته بودم که سر موقع به قراری برسم. یکباره آسمون بغضش ترکید و در چشم بر هم زدنی آب همه جا رو فرا گرفت و راننده هم هول شد و مسیر رو اشتباه رفت. من جلز و ولز کنان به دوست مورد قرار ( این یک واژه ی جدیده ) پیامک می فرستادم و معذرت می خواستم. رسیدیم به محل مورد نظر به راننده گفتم چراغ رو که رد کردید من پیاده می شم. جواب داد نمی شه خانوم من می خوام برم سمت راست. منم که مثل دیگ زودپز شده بودم گفتم منم نمی خوام زیر این بارون پیاده راه برم باید من رو اون طرف پیاده کنین. ( می شه به من بگین شان نزول آژانس چیه پس؟)

 

- تو سالن فرودگاه معظم امام نشستم به همراه پدر و برادرم. خانومی ژاپنی با هیات یک توریست کامل برای خودش می گشت. بیچاره از ترسش یک جفت جوراب زشت و سیاه کلفت با یک سندل پوشیده بود. بارش دو تا کوله پشتی بود. با هم رفتیم کارت پرواز بگیریم. بارها رو از توی دستگاه رد کردیم و من دیدم که یک مامور نیروی انتظامی مدام به این خانم می گه تو این چیه و کوله پشتی رو نشون می ده. خانمه هم با نگرانی و سر در گمی نگاهش می کرد. مرد دوباره گفت فارسی نمی دونی و خانم سرش رو تکون داد که یعنی نه. من رفتم جلو و به خانمه گفتم What`s the problem  که مردک با لبخند کریهی گفت خودم انگلیسی بلدم دارم اذیتش می کنم ( اونوقت وقتی از حق توحش می شنویم خونمون به جوش میاد..... خب بله من و شما وحشی نیستیم ولی جاهایی که ویترین مملکت ماست پر از وحشیه ).

 

- در همان سالن فرودگاه بودم و ساعت هفت صبح بود. تعدادی از مسافرین وین ( همیشه با شنیدن اسم وین سالن های تئاتر و کنسرت مجلل و مردمان آرام و خوش پوش در نظرم مجسم می شه ) با مشایعت کنندگانشان سفره صبحانه ای شامل نان تافتون و پنیر را باز کرده و به فجیع ترین وضعی نوش جان می کردند. آن سوتر آقایان مسافر لندن کیسه ای که بعدا متوجه شدم پوشش بلکاست رو مدام به دندون می کشیدند و دنبال نخ یا طناب برای بستنش می گشتند ( بعد همین آدم ها وقتی به ما می رسند از تفاوت های اروپا و وطن داد سخن می دهند و هی در اروپا چنینه و چنانه را به رخ ما می کشند ).

 

- وارد سالن ترانزیت شدم یک زن کویتی به همراه سه بچه ی از دو تا پنج سال و خیلی آشفته از این ور می رفت اون ور. رفتم توی عطر فروشی زنک هم اومد. تمام تسترها رو بر می داشت و به خودش و بچه هاش می زد ( جای شکرش باقی بود که فقط سراغ عطرها می رفت و به ادکلن ها کاری نداشت ). دخترش هم کیفش و خوراکیش رو روی زمین می کشید و دنبال مادرش راه می رفت. هنگام خروج صداش کردم و گفتم که کیف و تل سر دخترش افتاده روی زمین. توی هواپیما دیدم که شوهرش چهار پنج تا ساک رو هن هن کنان داره میاره دلم براش سوخت ( مادرم همیشه می گه زن های خنگ و بی عرضه خیلی خوشبخت تر از ما هستند ).

 

- در همان سالن ترانزیت خانمی رو دیدم که چادر بر سر داشت به همراه پوشیه. از اون پارچه سیاه ها که به اندازه ی سر سوزنی دید به داخل !!! نداره هااااا.

من سومین نفری بودم که وارد هواپیما شدم ( برای اینکه با خیال راحت بتونم بارم رو بذارم بالای سر خودم ). من در ردیف سه تایی سمت راهرو نشسته بودم که خانم پوشیه به صورت آمد و هم ردیف من سمت پنجره نشست. تقریبا تمام مسافرها سوار شدند که مهماندار از من پرسید اگر اشکالی نداره کسی را کنار ما بنشاند. من گفتم نه مشکلی نیست. مهماندار گفت اگر آقا باشه چی؟ من باز گفتم نه. مهماندار گفت از اون خانم هم بپرس که ایشان با تغیر و از زیر پوشیه گفت نع ... مرد که نمی شه. خلاصه من وسط نشستم و آن آقا سمت راهرو.

هواپیما که بلند شد خانم پوشیه رو برداشت و ام پی تری پلیرش رو درآورد و شروع کرد به هم نوایی با موزیک ( یا شایدم صوت قاری قرآن ). موبایلش اچ تی سی بود و با قلمش تند و تند کارایی می کرد. فکر کنم آقایی که کنار من بود آرتروز گردن گرفت انقدر که سعی کرد تحت هیچ شرایطی صورتش رو سمت خانم نچرخونه. وقتی رسیدیم کویت و رفتیم که بار هامون رو تحویل بگیریم خانم بدون پوشیه به همراه یک باربر منتظر چمدانش بود ( نتیجه می گیریم که چراغی که به خانه حرام است به مسجد رواست چون خانم ایرانی بود) .

 

- آقایی روحانی به همراه همسر و دختر و پسرش همسفر من بودند. دختر بسیار زیبایی داشتند که من محو چشمانش شده بودم. پسرش دوازده سالی داشت. معلوم بود یکباره قد کشیده و لاغر شده. صورت خواب آلود و خسته ای داشت اما چیزی که تعجب من رو برانگیخت عروسک یک متری یکی از احمق های همینه بود ( نمی دونم پت بود یا مت. لباسش زرد بود ) و عاشقانه این عروسک رو به خودش می چسبوند. وقتی یاد پسر بچه هایی به این سن در اطرافم افتادم دلم برای این بچه سوخت. پسر خاله ی من در این سن رفتار و سلیقه ای مثل یک پسر نوزده ساله داشت ( دلم برای آینده ی این بچه ی معصوم سوخت که به محض رها شدن در جامعه  مواجه شدن با خیلی چیزها دچار ولعی مخرب خواهد شد ).

 

پ.ن.١. خب آره ..... تنها بودم رفته بودم تو کوک تمام جماعت و حلاجی می کردم..... مگه گناه کردم؟ بعدشم یک موضوعی برای پستم باید پیدا می کردم دیگه...نه؟

پ.ن.٢. اینو دیگه واقعا بعدا نوشتم.... مرده ی دوستانی هستم که من دکمه ی انتشار رو هنوز نزدم و اونا کامنت جالب بود و باحال بود و وبلاگ زیبایی داری و قربونت برم و....... بیا به من سر بزن می ذارن. یعنی واقعا می میرم براشون ها فکر نکنین شوخی می کنم نه هم قدشونم نه هم بازی شون.

   + کتایون - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸