معرفی
خب فکر می کنم بهتره یک مقدار در مورد خودم بنویسم بد نباشه.
نزدیک دو ساله که ازدواج کردم. من و علی دو ماه اختلاف سنی داریم. هنوز از نی نی خبری نیست یعنی قرار بود باشه ولی یکباره و بدون هیچ پیش زمینه ای تصمیمی گرفتیم که هنوز نمی دونم ما رو به جلو می بره یا عقب.
تابستان 87 یک پیشنهاد کار شد به علی... کجا؟ کویت. ما هم که همیشه اندر مزایای کویت کلی احادیث شنیده بودیم قلقلکمون اومد و گفتیم قبول. با توجه به حقوق پیشنهادی علی و شرایطی که آقای ب مدیر پروژه پذیرفت – که یکی از این شرایط پیدا کردن کاری برای من بود- همه چیز عالی به نظر می رسید. ما فقط به پدر و مادر ها خبر دادیم و نه هیچ کس دیگه. اینجا باید ذکر کنم که هر چی من سیب زمینی داغ تو دستمه – به قول رئیس عزیز قبلیم – علی کلی صبوره و اصولا دوست نداره از کسی درخواستی هر چند به حق داشته باشه. دردسرتون ندم.... بعد از دو ماه که ما در بی خبری مطلق به سر بردیم دوست مشترک علی و آقای ب به ما خبر داد که برای اون پست پیشنهادی کس دیگری با سابقه بیشترو در ضمن مقیم کانادا !! استخدام شده که طبعا ما باید موضوع رو منتفی بدونیم.
ما هم که ککمون نگزید چون هیچ تغییری در روند زندگی و برنامه هامون نداده بودیم . من تصمیم گرفتم کارم رو عوض کنم و کاری سبک تر و نزدیک به خونه پیدا کنم چون تصممیم داشتیم کم کم سه نفر بشیم. یک روز که مرخصی گرفته بودم برای مصاحبه با شرکتی بیروتی علی با موبایلم تماس گرفت و گفت کمتر از سه هفته دیگه می ریم کویت. تصور کنید شمایل بنده رو در اون لحظه
.
این بار علی رو برای پست کم دردسرتری ولی با شرایط قبلی می خواستند و حتی پستی هم برای من در همون شرکت در نظر گرفتند و حقوقی بالاتر از میزان تقریبی بار قبل. تامین محل زندگی البته با اثاثیه کامل و رفت و آمد به شرکت از تعهدات شرکت بود و هم چنین بلیط رفت و برگشت به ایران هر چهار ماه یکبار. تنها انگیزه ما از اومدن به کویت این بود که بتونیم با توجه به ارزش پول این کشور پس انداز خوبی داشته باشیم و صد البته که بعدش برگردیم ایران. ما روز 12 آذر 87 تهران را به مقصد کویت ترک کردیم.
نظرات ()
