از کی؟

نمی دونم از کی این بلا سرم اومد؟ یا اصلا چه کسی باعث شد این بلا سرم بیاد؟

ساعت هنوز یک بعد از ظهر نشده و من عاشق نور خورشید در این ساعت روز هستم. از ساعت دوازده و نیم تا دو و نیم - سه.  فرقی نمی کنه چه فصلی باشه. یاد  روزهایی می افتم که در این ساعت از روز در یک محیط آروم و دلنشین تونستم حظی رو که می خوام از این لحظه ببرم.

نزدیکترینش یازده سال پیشه. روزهای آخر دانشگاه که از این بخش به اون بخش و از این دانشکده به اون دانشکرده می دویدیم برای تسویه حساب و ظهر می رسیدیم خونه و ولو می شدیم روی زمین جلوی تلویزیون چهارده اینچی سیاه و سفیدی که توی اون خونه ی دانشجویی داشتیم و غذایی رو که شهردار اون روز پخته بود با کلی خنده و شوخی می خوردیم و می نشستیم به تعریف کردن وقایع روز و خنده و خنده و خنده......

قبل از اون اتاق خوابگاهم یادم میاد که در باغی به سرسبزی باغ ارم و درست در مقابل اون قرار داشت و بعد از ناهار با هم اتاقیم می نشستیم توی ایوان و باز تعریف و خنده و شوخی. و قبل از همه این ها اتاق خودم در خانه پدری. از مدرسه می اومدم و غدا می خوردیم و در تمام مدت خواب بعد از ظهر مامان و بابا من تو اتاقم می لولیدم و از نور و بوی آفتاب لذت می بردم.

از روزی که قدم به عرصه اجتماعی گذاشتم و حضور پررنگ یک زن رو در محیط کار به نمایش گذاشتم بعد از ظهرهام تاریک شدند. دیگه یادم نمیاد کی تونستم در این ساعات غرق لذت بشم. روزهای تعطیل هم که رسیدگی به کارهای عقب افتاده نمی ذاره بفهمی زمان چه طور می گذره.

نمی دونم از کی این فکر توی مغز من نهادینه شد که حتما باید کار تمام وقت در شرکتی بزرگ داشته باشم؟ باید همیشه انقدر بخونم و یاد بگیرم که کسی نتونه از کارم ایراد بگیره. باید فقط  وقتی برم مرخصی که یا دارم می میرم یا یکی دیگه داره می میره یا مرده. هیچ وقت یاد نگرفتم یک روز مرخصی بگیرم و روزم رو جوری که دوست دارم بگذرونم. از کی به این نتیجه رسیدم که باید همیشه کاری داشته باشم. حتی موقع تغییر محل کارم طوری برنامه ریزی کنم که روز آخر کارم در محل قبلی با روز اول کارم در محل جدید چند ساعت فاصله داشته باشه ( بماند که همیشه این دو همپوشانی هم داشتن... یعنی برای چند روز هر دو جا کار می کردم با بدبختی )

واقعا نمی دونم از کی این بلا سرم اومد و از ساده ترین و آرامش بخش ترین و کم هزینه ترین لذت ها محروم شدم؟

   + کتایون - ٢:٢٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸