مادر

مادرم همیشه استثنائی بوده.

وقتی که سراپا خیس از بارانی که در حال باریدن بود به خانه رسیدم

برادرم پرسید: مگه با خودت چتر نبرده بودی؟

خواهرم سرزنشم کرد و گفت : چرا صبر نکردی تا بارون بند بیاد؟

پدرم عصبانی گفت : حالا وقتی سرما خوردی می فهمی !

ولی مادرم در حالیکه موهایم رو خشک می کرد رو به آسمان کرد و گفت : بارون بی معنی !!! نمی تونستی صبر کنی تا بچه ام به خونه برسه؟

 

این متن با ای میل به دستم رسیده.

   + کتایون - ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸