دلتنگی

اینجا که هستم حساب ماه های سال خورشیدی از دستم خارج شده.

چون عید ایران بودم فکر می کنم هنور بهاره. چون خونه ام رو آذر ماه ترک کردم فکر می کنم اگر الان وارد خونه بشم بخاری روشنه و من که همیشه سردمه کیف می کنم بایست کنار گاز و غذا درست کنم.

ولی این پرشین بلاگ با بی رحمی تمام اون کنار می نویسه امرداد ٨٨ و من یادم می افته که وسط مرداده و چیزی به دومین سالگرد ازدواجمون نمونده. یادم می افته که چه برنامه هایی برای این تاریخ داشتم و می بینم که چقدر دورم ازشون.

نمی دونم برای تمام کسانی که از ایران خارج می شن این حس وجود داره یا من اینجوریم؟ هیچ وقت دوست نداشتم خارج از ایران زندگی کنم. اومدنمون به اینجا فقط به این دلیل بود که طبق محاسباتمون می تونستیم پس از بازگشت چند تا پله یکی کنیم و قدری زودتر به اهدافمون برسیم.

ولی آیا ارزش داشت؟ دوری از خانواده هامون که من و علی می میریم براشون. دوری از طبیعت بی نظیر ایران که ما دائم در حال مطالعه کردنش بودیم و در فرصتی هر چند کوتاه ازش استفاده می کردیم و خودمون رو مجهز کرده بودیم برای برنامه های ایرانگردی. دوری از دوستانی که سال ها با هم بودیم و در غم و شادی هم شریک. دوری از تمام عروسی ها ( به خصوص الان که عروسی برادرم در پیشه ) و دید و بازدیدهای فامیلی و حتی عزاها. دلم لک زده برم خیابون انقلاب و کتابفروشی ها رو بالا و پائین کنم و آخر سر هم یک پیراشکی بخرم یا برم خیابون ویلا غرق بشم تو صنایع دستی و کارت های تبریک و عروسک های رنگی و بعد برم لرد و یک قهوه با یکی از اون شیرینی های بی نظیرش بخورم و برای صبحانه علی گاتا بخرم. دلم برای جیگرکی محل که هفته ای یکبار می رفتیم تنگ شده. دلم برای بقالمون بلیط فروش اتوبوس اون جوونی که یک پاش رو از دست داده بود و زده بود به سیم آخر و شب ها تو کوچه بلند بلند فحش می داد تنگ شده. دلم برای خانم سگه طبقه پایین که هفته ای یکبار چادرش رو می بست دور کمرش و می اومد دست و روی ما رو می شست هم تنگ شده. دلم برای همسایه کناری که یک زوج مشکوک بودند و هنوز جابجا نشده آگهی زدند برای فروش وسایل خونشون و از پشت آیفن با هم دعوا می کردن تنگ شده.

نمی دونم همه این دلتنگی ها و خاطرات تصویری و غوطه ور شدن در گذشته مال منه یا همه ایرانیان مقیم خارج همین جورن؟

ولی خوشحالم که تا ابد اینجا نیستم و سال دیگه این موقع از خونهی خودم براتون می نویسم ( احتمالا از دعوای سر صبحم با راننده تاکسی بر سر کرایهچشمک ).

پ.ن. دقایقی پیش همسر گرامی از بوته امتحان رانندگی با سر بلندی بیرون آمدند ( کی یادشه بوته چی بود؟ خودم یادمه ها ) البته به لطف همون صدو شصت دینار بی زبون. جناب ممتحن وقتی امضای واسطا رو دیده تمام قد جلوی همسر ایستاده و عرض کرده " سلام علیکم اهلا بکم ". هم اکنون شوی ما پس از پرداخت دویست و چهل دینار ( از اولین مرحله چه قانونی چه غیر قانونی تا کنون ) دارای گواهینامه کویتی هستند که فقط همین جا اعتبار داره و لا غیر.

 

 

   + کتایون - ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸