ملاقاتی

بعد از گذشت هشت ماه از اقامت ما در کویت بالاخره مدارک علی برای امتحان رانندگی کامل شد. این یعنی ماه گذشته ها. بعد از کلی تحقیق و تفحص فهمیدیم که حتما دفعه اول رد خواهد شد. البته راهی وجود داره که این اتفاق نیفته و آن راه همانا پرداخت صد و پنجاه تا دویست دینار رشوه علنی هست. خوب ما هم که سر گنج ننشستیم کهعینک... راه دیگر پیدا کردن پارتی بود که خب اون رو هم نداشتیم.

علی با یکی از موسسات تعلیم رانندگی صحبت کرد و بهش اطمینان دادن که قبول می شه. رزو موعود فرا رسید و من درست مثل روز اول مدرسه دلهره داشتم. علی به همراه همان مربی تعلیم رانندگی به اداره مرور ( راهنمایی و رانندگی ) رفت. ساعت ده صبح تماس گرفت و هر چی فحش فارسی و ترکی و عربی بود نثار تمام کویتی ها نمود و خبر داد که رد شده و نوبت بعدی یک ماه دیگر است. سرهنگی که امتحان می گرفته هیچ ایرادی از همسر شوماخر ما نتونسته بگیره و بعد از همه آزار و اذیت ها گفته برگرد سر جای اولت علی هم گردش به چپ کرده و برگشته که سرهنگه گفته اینجا گردش به چپ ممنوع بود. علی هم گفته نه علامتی رو زمینه نه تابلویی داره... یارو هم گفته خب آره هیچ علامتی وجود نداره تو باید می دونستیتعجب. نه اینکه خودشون عربن... این چیزا رو به واسطه علم لدنی می دونن یول.

از طرفی یکی از دوستان برای ما ماشینی پیدا کرده بود که بسیار پسندیده بودیم. دلمون رو صابون زده بودیم که همون روز عصر می ریم و ماشین رو میاریم خونه.

دردسرتون ندم. ما ماشین رو یک هفته هست که خریدیم و سوار می شیم بدون گواهینامه. این در حالیست که در صورت متوقف شدن توسط شرطه ( پلیس ) و نداشتن گواهینامه می برنمون زندان. بعدش هم می گن خوش گلدی ... هان نه این که ترکی شد که ... می گن مع السلامه ... برین خونتون دیگه هم نه کویت نه هیچ کشور حاشیه خلیج فارس آفتابی نشین. ( راستی اینجا هم مثل ایران پنجشنبه شب ها ماشین ها رو نگه میدارند و مدارک رو چک می کنند و مجردها رو که حتما می گردند )

غرض این بنده حقیر سراپا تقصیر از کتابت این چند سطر این بود که بگم اگر بیشتر از سه روز از من بی خبر بودین من زندونمنیشخند. خواستین بیایین ملاقات این دو تا نکته رو یادتون باشه لطفا. من کمپوت آناناس دوست دارم و گیلاس. علی هم کمپوت دوست نداره سیگاری هم نیست. براش هر گونه غذای تند حاوی گوشت قرمز بیارین.

نوبت امتحان دوشنبه آینده است. اگر مسجون نبودیم خبر می دم حتما. ( یادتون که نرفته سجن یعنی زندان )

پ.ن. همین الان متوجه شدم که فشار خون داره میره هند عروس بشه... ببخشید عروسی کنهمتفکر.

   + کتایون - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸