او او .....
.
.
توی صف خود پرداز بانک ایستادم . پیر زنی خمیده و لنگ لنگان از دور می آید. خوب که نگاه می کنم می بینم دست پسر بچه ای دو ساله را گرفته و به پسرک کمک می کند تا روی جدول کنار باغچه راه برود در حالیکه کیف پسرک هم در دست دیگرش است. به درختی که به حریم پیاده رو سرک کشیده می رسند و پسرک پایین می پرد. می رسند به در بانک. پیرزن به پسرک اشاره می کند تا از په بالا برود و به سمت در اتوماتیک بانک برود. پسرک تا به در می رسد در باز می شود هراسان به مادر بزرگ نگاه می کند که مادر بزرگ هم زمان با باز شدن در می گوید " او او ...." پسرک هم تعجب می کند و هم خوشحال می شود . مادر بزرگ می گوید که دوباره برو این بار پسرک با شجاعت به سمت در می رود. در باز می شود و همراه با مادر بزرگش می گوید " او او ..... " و می خندد. از روی پله می پرد پایین و دست در دست مادر بزرگ دوباره به سمت جدول می رود.
یادم رفته که توی صف بودم. کلی با خودم کلنجار می رم تا حرفی که تو دلمه رو به پیرزن بگم. به من که می رسند لبخندی می زنم و به پیرزن می گم " خوش به حالش که چنین مادر بزرگی داره" او هم می خندد و می گوید : " ما به امید اینا زنده ایم وگرنه دیگه دلخوشی ای نداریم ....... "
.
.
نظرات ()
