کویتنامه 2

خب قرار بود ماجرای گرفتن اقامت رو بنویسم براتون.

ما با ویزای کار اومدیم کویت که یک ماهه بود. باید صبر می کردیم یک ماه تمام می شد و وقتی مهر تمدید برای ماه دوم توی گذرنامه زده می شد مراحل اقامت شروع می شد.برای همه عجیب بود که چرا ما هیچگونه آزمایش پزشکی (مدیکال) هنگام خروج انجام ندادیم که بعدا فهمیدیم مدیکال همین جا یعنی در کویت انجام می شه.

تقریبا پس از گذشت چهل روز از ورودمون به ما اطلاع دادند که باید بریم برای مدیکال و بعد از اون برای انگشت نگاری. ما هم حاضر و آماده به همراه شخصی که اینگونه کارها رو انجام می ده ( کارهای مربوط به اقامت و گرفتن ویزا برای کارمندان و کلا انجام امور پرسنلی ) و بهش "مندوب" گفته می شه رفتیم کلینیک.یک ساختمان کثیف و تقریبا مخروبه دارای حداقل دویست مگس بیرون ساختمانسبز. ما چهار نفر بودیم. من و علی و دو همکار مرد دیگه.مندوب با یک پسر عرب صحبت کرد و علاوه بر پول تمبری که روی مدارک ما چسبانده می شد به ازای هر نفر دو و نیم دینار به اون پسر عرب داد تا کارمون رو زودتر راه بندازه. یواشکی نه هاااا کاملا علنی.پسره با انگشت ما رو شمرد و گفت چهار نفر ده دینارنیشخند( هر دینار کویت 3700 تومان هست).

ما رو بردن داخل ساختمان. اول آزمایش خون داشتیم که خانم ها و آقایون اتاق های جداگانه داشتند.صف طویلی جلوی در اتاق آزمایش خون خانم ها بود که من خیلی متمدن رفتم انتهای صف ایستادم که همون پسر عرب اومد آستینم رو کشید و منو از میان تمام خانم های دیگه هل داد توی اتاق. هیچ کس صداش در نیومدساکت( بعد فهمیدم که تمام اون صف خانم های خدمه بودند. کویتی ها برای تمام کارهاشون خدمه دارند که اونها هم برای گرفتن اقامت باید همین مراحل رو طی کنند. پس طبیعی بود که اعتراض نکنند). کارم تموم شد و اومدم بیرون البته خجالت می کشیدم که بدون نوبت رفتم داخل.آزمایش دیگری داشتیم که به منظور تست مالاریا بود و فقط یک قطره خون از نوک انگشت گرفته می شد. دستگاهی که شکل مداد اتود بود رو نزدیک انگشت قرار می دادن و سوزنی به انگشتت شلیک می شد. انگشت را روی یک لام می گذاشتیم تا یک قطره خون برای آزمایش داشته باشند. ولی سوزن به قدری کلفت بود که تا نیم ساعت خون زیادی از انگشت من میومد. توجه دارین که انقدر احمق هستند که از اون همه خونی که در اتاق اول گرفتن یک قطره رو برای آزمایش مالاریا استفاده نمی کردند. از علی پرسیدم دستمال می خواهی گفت از من نگرفتند چون ایرانی بودم و مالاریا در ایران ریشه کن شده.گفت وقتی ازش پرسیدن ایرانی هستی علی فکر کرده که آخ.... حالا حتما می خوان یک ایرادی بگیرن.ببینید چه طور اعتماد به نفس ما رو ازمون گرفتن.

پسر عرب باز اومد جلو و از من پرسید: " فی حمل؟" منم همین جوری سوالنگاهش کردم. دوباره پرسید فی حمل؟ این دفعه علی به کمکم اومد و باز نفهمیدیم بعد هر دو گفتیم What که پسر دستش رو جلوی شکمش گرفت و گفت فی حمل؟ یعنی که بارداری؟ ما هم که تازه فهمیدیم جریان چیه در حالیکه خنده خودمون رو کنترل می کردیم با هم گفتیم No.

رفتیم به سالنی که باید از قفسه سینه عکس می گرفتند.همه خانم بودن. یک سالن انتظار با چند رختکن. باید روپوش بر می داشتم و لباسم رو در می آوردم و روپوش رو می پوشیدم. نشستم تا نوبتم بشه که یکباره خانم متصدی سالن بیست نفر را ردیف کرد و من فهمیدم که باید اول اونا برن تو بعد بقیه. ظاهرا اونا بیشتر از دو و نیم دینار رشوه داده بودند.بالاخره نوبتم شد و رفتم داخل. خانم دکتر وحشتناک خشنی نشسته بود پشت دستگاه رادیوگرافی که از من پرسید:"? Pergnant " راستش من ازش ترسیده بودم و اصلا نشنیدم چی گفت. که دوباره پرسید: "فی حمل؟" منم خوشحال از اینکه این رو بلدم دیگه مژهگفتم :No.

خب عکسمون رو ورداشتن و لباسم رو پوشیدم ولی از انگشتم هنوز خون می اومد. علی بیرون منتظر بود و نگران شده بود. چون کار من نیم ساعت طول کشیده بود ولی آقایون پنج دقیقه ای کارشون تموم شده بود.

باید می رفتیم برای انگشت نگاری. ولی به دلیل طولانی شدن این پست ماجرای انگشت نگاری رو فردا می نویسم. یادم رفت بگم که در تمام این مراحل که من از روی فضولی برگه های دست همه رو می خودنم فقط من مهندس بودم و بقیه خدمه و خیلی دلم براشون سوختدل شکسته. احتمالا باید یک پست به این خدام اختصاص بدم.

 

   + کتایون - ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸