باز هم .....

" زندگی در غربت همراه با دلهره های پنهانی است و احساس گناه از این که غریبه ای از آن سوی مرزها آمده و جای خودی ها را غصب کرده است و نوعی پوزش و عقب نشینی اجباری و خشمی خاموش که جرات بروز ندارد و احساس تحقیری درونی که نیش می زند و منتظر تلافی است و غروری که دوهزار و پانصد سال ریشه دارد و نگاهی که پیوسته از آن بالا با تردید و تمسخر به عوارض تمدن و تجدد می نگرد و اعتماد به این که ما نوادگان کوروش و داریوش حتی در شکست و زوال نیز از همه برتریم. چرا؟ خدا می داند. "

.

" من در اینجا گم شده و سرگردانم . معنی چیزها را نمی فهمم. کارهایم سوء تعبیر می شود و درها به رویم بسته است. گذشته ندارم و تمام تصورم از آینده به انتهای هفته هم نمی رسدو هر روز کاری بر خلاف معمول انجام می دهم و اتفاقی تاگوار برایم می افتد. پولهایم را گم می کنم. دسته کلیدم را جا می گذارم. به در و دیوار می خورم و حس می کنم کسی دیگر شده ام. گاهی وقت ها در سلامتی مغزم هم تردید می کنم و می ترسم ار این که غربت ته مانده ی شعورم را متلاشی کند. "

.

این دو پارگراف را از کتاب خاطره های پراکنده نوشته ی گلی ترقی انتخاب کردم. کتابی که دوست عزیزی به من معرفی کرد و این نویسنده و نوشته هایش را خیلی دوست دارد.

باید با این دوست خداحافظی کنم چون او هم راهی غربت است.

در این فکرم که این موج سهمگین مهاجرت تا کی جان دارد و دوستانمان را از ما می گیرد .............

.

.

.

   + کتایون - ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩