شب , سکوت , کویر

از دو روز قبل هماهنگی های لازم رو انجام دادی. جناب همسر چندین بار مسیر رو در گوگل مپ چک کرده و جی پی اس رو آماده. صبح زود بیدار می شی و با کلی بار و بنه که شامل دو چادر و پنج کیسه خوابه و کلی خرت و پرت دیگه راه می افتی طرف کاشان و کویر مرنجاب ( همراهامون تجهیزات لازم رو نداشتن و ما جورشون رو کشیدیم ).

چهار سال پیش وقتی با جناب همسر ( که هنوز همسرت نبود ) رفتی کویر و پرنده پر نمی زد. موبایل هم آنتن نمی داد.با چنین تصوری دوباره راهی می شی و شبی آرام و آسمانی پرستاره رو برای همراهمانت تصویر می کنی و برادر کوچولوت رو که الان عکاسی ماهر شده با تجهیزاتش همراه می بری.

به کاشان که می رسی باران شروع می شه. به جاده ای می رسی که تو رو می بره که کاروانسرای شاه عباسی در دل کویر. فاصله ی شصت کیلومتری را باید با سرعت کمتر از چهل کیلومتر در ساعت طی کنی. به خانواده ات زنگ می زنی و می گی که از الان تا فردا آنتن نداری. بیست دقیقه که می ری طوفانی در می گیره که وحشت برت می داره. تنها فرد آرومی که از این طوفان شن لذت می بره و هنوز قصد داره در چار بخوابه جناب همسره. جاده از شن پوشیده شده و شن از تمام درزهای ماشین وارد شده. حتی کیلومتر شمار رو نمی تونی ببینی.

بالاخره هیبت کاروانسرا رو از میان غبار و شن می بینی. همراه ها اصرار داردن که شب در کاروانسرا بخوابند ولی جناب همسر هم چنان تصمیم داره در فضای باز چادر بزنه. جالب اینکه یک دکل مخابراتی نصب شده تا مسافران در آسایش باشند !!! و هم چنین چند توالت که به طرز وحشتناکی بی آل و کثیفه.

ساعت دو بعد از ظهره. باران و طوفان آروم شده و در یک مکان مسطح چادرها رو برپا می کنین. همه می رن که پا برهنه روی رمل ها راه بروند و تو جناب همسر تو چادر نشستین و ورق بازی می کنین که یکباره ......

.

سه اتوبوس می رسن و حدود بیست چادر اطراف شما بریا می شود. تا ساعت نه شب تعداد چادرها به هفتاد می رسه و تو تا صبح در میان آلودگی نوری و صوتی جان به لب می شی. نور چراغ ها اجازه نمی ده آسمان پر ستاره ی شب کویر رو ببینی ( بیچاره داداش کوچولو که جتی بک عکس هم نتونست بگیره ). از یک طرف ساس مانکن می خونه از یک طرف " پارسال با هم دسته جمعی رفته بودیم زیارت ". از دورتر صدای " کراوات زدم چون تو گفتی " و وقتی تصمیم داری بخوابی ساکن چادر پشتی شروع می کنه به سنتور نوازی. آخر شب هم همسایه ی پایینی داد می زنه " همسایه ها اینجا برنج و قیمه زیاد اومده بیایین ببرین ".

بهتره از صبح و صف دستشویی چیری نگم.

.

نمی دونم این که این قسمت از طبیعت بکر از دربند تهران شلوغ تر شده خوبه یا بد. فقط می دونم که حتی اگر سر به بیایان هم بذاری دیگه آرامش نداری.

.

.

.

 

   + کتایون - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩