کلید طلایی

داریم می ریم یک سفر سه روزه. قدری خرید داریم که یکیش دمپاییه.

رفتیم دمپایی بخریم.دیر وقته و اکثر مغازه ها بسته هستند.به طور اتفاقی می رسیم به یک جایی شکل دالان های بازارهای خودمان که همه ایرانی هستند.بالاخره یکی از مغازه ها دمپایی مورد نظر ما رو داره.من می نشینم روی صندلی و علی با صاحب مغازه صحبت می کنه.از اونجایی که خیلی زود با همه گرم می گیره صحبتشون به درازا می کشه.من دارم از خواب می میرم که یکباره می بینم صاحب مغازه علی رو نشوند کنار من و گفت حالا می بینی !!! من شوکه شدم. صاحب مغازه می ره بیرون و دو سه تا پسر جوان از اونایی که تازه پشت لبشون سبز شده به جاش میان تو و مراقب ما هستن.

علی برام می گه که برای صاحب مغازه تعریف کرده که این روزا که وضع نابسامان شده ما هر طور که می تونیم اطلاع رسانی می کنیم به دوستامون و کلید طلایی رنگ توی دسته کلیدش رو نشون داده و گفته این کلید صندوقی هست که کلی دست نوشته و سند رو توی اون نگهداری می کنه برای روز مبادا. پسرها به ما هشدار می دن که با هم پچ پچ نکنیم.من ماتم برده به کلید طلایی.این کلید تا حالا کجا بوده؟ چرا من ازش بی خبر بودم؟علی در فرصتی دسته کلید خودش رو با مال من عوض می کنه و می گه برو خونه و همه چیز رو سر به نیست کن.من نمی فهمم که با چه سرعتی از دست پسرها فرار می کنم و می رسم خونه.فکر می کنم که اگر مرد صاحب مغازه برسه و دسته کلید رو ببینه همه چیز رو می فهمه چون اثری از اون کلید طلایی توی دسته کلید من نیست.هزار تا کار دارم .یاد صفحه فیس بوک می افتم ...ای میل ها.... اوه اوه کامپیوترهای شرکت ... خدایا چه جوری به همه کارها برسم ؟ توی مغزم طوفان شده دارم فکر می کنم صندوق کجاست به دسته کلید نگاه می کنم و می بینم که هیچ کلید طلایی رنگی بین کلیدها نیست.وای...علی رو تصور می کنم حتما تا الان مرد صاحب مغازه بر گشته و علی رو به جایی می برن که من نمی دونم کجاست .... مستاصل شدم.......

شش صبحه و ساعت زنگ می زنه. پووووووف .........همه اش یک خواب بود.هیچ کدوم به عمرمون صندوقچه نداشتیم.اصلا ما رو به این کارا چکار؟ ما اندازه این حرفها نیستیم.

   + کتایون - ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸