کویتنامه ٩

آقای "ش" مدیر پروژه در شرکت کارفرما ایرانیه. به قول کویتی ها عجم کویتیه. اصالتن ایرانیه ولی ملیت کویتی داره. آقای "ش" گاهی با من فارسی صحبت می کنه و به طور معمول اول هر ماه به من زنگ می زنه و درصد پیشرفت رو می پرسه قبل از اینکه گزارش به صورت اداری ارسال بشه.

دیروز صبح در خواب ناز بودم که موبایلم زنگ خورد و حدس زدم آقای "ش" باشه. ایشون طبق معمول یک کلمه فارسی دو کلمه انگلیسی حرف زد و درصد پیشرفت رو پرسید ( فارسی احوالپرسی می کنه و سوالات فنی رو انگلیسی می پرسه. لهجه ی فارسی بامزه ای داره و بسیار منطقی و مدیره ).

من جواب دادم که مرخصی اضطراری هستم که اون معذرت خواهی کرد و گفت کی می تونه کمکش کنه؟ منم چواب دادم که هیچ کس چون رئیس بزرگه به من و علی گفته برین خونه تا "ب" بیاد. به فارسی گفت " از بس که خره" من که داشتم از خنده غش می کردم گفتم ایشون تحمل دو کلمه بحث رو نداره و فقط داد می زنه. گفت که می خواهی من بهش ( اصطلاح خودشه ) صحبت کنم. که من گفتم نه ما منتظر هستیم تا "ب" بیاد.

ازم خواست که با علی حرف بزنه. علی هم چون در ماموریت دوبی با ایشون خیلی صمیمی شده بود فقط فارسی صحبت کرد و اون به علی گفته بود این مردک نمی فهمه که الان به تو احتیاج داره و اگر نباشی کارش لنگ می مونه و مجددن تاکید کرده بود " از بس که خره".

خلاصه ما دیروز بسی کیفور شدیم و تصمیم گرفتیم صبحانه رو بیرون بخوریم و بعد از ظهر بریم لب دریا و همسر جان کباب کوبیده ای من رو مهمان کنه. در همین احوالات بودیم که دوستم زنگ زد و گفت به برادرش ویزا ندادن که بیاد و شروع کرد به بد و بیراه گفتن به کویتی ها. من و علی رفتیم پیشش تا کمی آرومش کنیم. ساعت دو برگشتیم خونه و همسر جان بساط کباب رو رو به راه کرد و منم ریحان پاک کردم.

به شوهر همون دوستم زنگ زدیم که حوصله دارین غروب بریم لب آب و کباب بخوریم که ایشون فرمودن من شب کوبیده نمی خورم ( این دوستمون قوانین جالبی برای خودش داره ولی فقط در کلام پای عمل که می رسه از همه بیشتر همراهی می کنه ). همسر هم گفت برای تو چنجه درست می کنیم که من بلافاصله گوشت رو از فریزر بیرون آوردم و مایه کباب چنجه رو هم آماده کردم.

با دو فلاسک آب جوش و منقل و زغال و زیرانداز و ...... راهی شدیم و شب خوبی داشتیم و تا دو نیمه شب فیلم یتیم رو دیدم (ORPHAN کمی ترسناکه و واجبه که حتمن نیمه شب دیده بشه ).

امروز هم همسر جان با "ب" صحبت کرد و علیرغم این که "ب" می خواست همه ی کاسه کوزه ها رو سر من بشکونه و بگه اگر کتی نمی خواد بیاد سایت خب نیاد و این همه قیل و قال نداره بمونه خونه و تو برکرد سر کارت ( یعنی همسر ) همسر جان متقاعدش کرد که ما در این ١۴ ماه بشکه ی باروتی بودیم که جرقه اش ماه پیش خورد با توهین رئیس بزرگه به کتی و الان منفجر شدیم.

"ب" گفت من به لحاظ قانونی اختیار صدور نامه ی فسخ قرارداد ندارم که همسر گفت ما هم همین رو به این مردک هندی گفتیم ولی ایشون گفت منتظر شما باشیم.

هر چقدر "ب" خواست مصالحه کنه همسر جان گفت مرغ یک پا داره و ما وسایلمون رو هم جمع کردیم که برگردیم.

الان هم همسر جان برای کاری رفته بیرون و من موندم خونه و دارم برای شما می آپم.

.

.

.

   + کتایون - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸