هستم

هستم ولی حس انجام هیچ کاری را ندارم.

همه چیز ( سیاسی - مذهبی - اجتماعی - اقتصادی ) دست به دست هم داده تا در بی تفاوتی کامل به سر ببرم. حتی حوصله ی گریه کردن هم ندارم.

وبلاگ تک تکتون رو می خونم و لذت می برم. همراهتون شاد می شم و غمگین. ولی فکرم متمرکز نمی شه که حتی یک خط کامنت بنویسم.( اگر کامنت بی معنی از من گرفتین به بزرگی خودتون ببخشین )

حالِ الانم رو هیچ وقت نداشتم و آمادگی کامل دارم که یک پشت پای جانانه به همه چیز بزنم و بشینم یک گوشه و رها بشم از تمام دغدغها هایی که تا الان داشتم و فکر کنم و فکر کنم و یک روش جدید برای زیستن ام پیدا کنم.

یادمه مهروش برنامه ها داشت برای سی و پنج سالگی اش و با گذشت سه چهار ماه از تولدش به واقع دچار تحولی درونی شد. من هیچ وقت چنین برنامه و حساسیتی نداشتم ولی در کمال تعجب روز بعد از تولدم احساس کردم آدم دیگری شده ام. در این دو هفته تعدادی از تابوهای ذهنی ام شکسته شدند که از این بابت خیلی خوشحالم و در ارتباطم با اطرافیانم به راهکار های جدید رسیدم و ده ها تغییر و تحول دیگر که متاسفانه هنوز نتونستم این همه را هدایت کنم و به سر و سامان برسانم ... انگار هنوز ادامه دارند. اینه که در حال حاضر کمی تو خودم هستم و می گردم و می گردم.

امیدوارم بتونم در این غور و تفحص ها بتونم آدم جدید ِ آرامی از خودم بسازم که خیلی بهش نیار دارم.

ناگفته نماند که بودن همسرم در کنارم و راهنمایی های همیشگی اش تاثیر بسیار مثبتی در ایجاد این تحولات داشته.

.

.

.

   + کتایون - ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸