او او .....

.

.

توی صف خود پرداز بانک ایستادم . پیر زنی خمیده و لنگ لنگان از دور می آید. خوب که نگاه می کنم می بینم دست پسر بچه ای دو ساله را گرفته و به پسرک کمک می کند تا روی جدول کنار باغچه راه برود در حالیکه کیف پسرک هم در دست دیگرش است. به درختی که به حریم پیاده رو سرک کشیده می رسند و پسرک پایین می پرد. می رسند به در بانک. پیرزن به پسرک اشاره می کند تا از په بالا برود و به سمت در اتوماتیک بانک برود. پسرک تا به در می رسد در باز می شود هراسان به مادر بزرگ نگاه می کند که مادر بزرگ هم زمان با باز شدن در می گوید " او او ...." پسرک هم تعجب می کند و هم خوشحال می شود  . مادر بزرگ می گوید که دوباره برو این بار پسرک با شجاعت به سمت در می رود. در باز می شود و همراه با مادر بزرگش می گوید " او او ..... " و می خندد. از روی پله می پرد پایین و دست در دست مادر بزرگ دوباره به سمت جدول می رود.

یادم رفته که توی صف بودم. کلی با خودم کلنجار می رم تا حرفی که تو دلمه رو به پیرزن بگم. به من که می رسند لبخندی می زنم و به پیرزن می گم " خوش به حالش که چنین مادر بزرگی داره" او هم می خندد و می گوید : " ما به امید اینا زنده ایم وگرنه دیگه دلخوشی ای نداریم ....... "

.

.

 

   + کتایون - ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

چرا؟

.

.

من یاد گرفتم که هر کسی کوچکترین کاری برام انجام بده ازش تشکر کنم ( البته فکر می کردم همه همین طور باشند ) چه برسه به این که کسی از اطرافیانم به خاطر  من تقاضای خانواده ام را برآورده کنند.

مدتی است خانواده ی جناب همسر کمتر تهران هستند. در این مدت چند باری برای مادر بزرگ جناب همسر ( مادر مادر جناب همسر  ) که دست تنها هستند خرید کلی کردم و برای رفتن به دکتر و تهیه ی داروها همراهیشون کردم. ناگفته نماند که از صمیم قلبم این کار ها رو انجام دادم چون خیلی دوستشون دارم. ولی من ندیدم که مادر جناب همسر کوچکترین اشاره ای در این مورد به من بکنند.

شما می دونین چرا؟؟؟؟

.

.


 

   + کتایون - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠

بقال محله

.

.

اول از همه بگم که من خیلی سفت و سخت از واژه ی بقالی استفاده می کنم  والکی به هر مغازه ی فسقلی سوپر نمی گم.

یه آقای بقال داریم ما که خیلی خیلی آدم با فرهنگیه. یک سال و نیم پیش یه دی.وی.دی درست کرده بود از تمام کارهای شجریان با عکس قشنگی روش و گذاشته بود برای فروش.

ازش که می پرسم فلان فیلم خوبه بخرم یا نه؟ راستش رو می گه و قبلن هم شکایت می کرد که : سینمایی که سوپر استارش جوار رضویان باشه باید به حالش گریست.

از برنامه های تلویزیون عاشق رادیو هفت هست. تلویزیون مغازش روی کانال خبره و جدی اخبار رو دنبال می کنه  تحلیل های خیلی خوبی داره.

می ره تو سایت رسمی قهوه ی تلخ و اخبار موثق بهت می ده.

خلاصه که من کلی لذت می برم از همصحبتی باهاش.

دیروز که توی فریزرش داشتم محصولات جدید رو شناسایی می کردم دیدم یه جور بستنی داره به اسم "اسپیتامین" . کلی طول کشید تا بدون نگاه کردن به جلدش تونم اسمش رو بگم. از دوست بقالم پرسیدم اینا خوشمزه هستن. اونم جواب داد اسپیتامین چون Double chocolate هست خوبه. من که دهنم وا مونده بود گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی هم روکشش شکلاتیه هم داخلش.

حالا شما تمام این کمالات دوستمون رو با لهجه ی غلیظ و شیرین آذری مخلوط کنید. ( جدی گرفتن این آقا کمی سخته ولی خیلی دوست داشتنیه)

.

.

 

   + کتایون - ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

ببخشییییییید .......

دیکشنری آنلاین آریاینپور رو باز کردم و دارم تند و تند لغت می پرسم ازش. یکباره توجهم جلب می شه به عکس هایی که بعد از معنی هر لغت روی صفحه ظاهر می شه. 

کلی عکس خانوم های س.ک.س.ی با بی.کی.نی و اینا و اینا ... روی صفحه ی سایت نشون داده می شه و عبارات " Click here to meet s.e.x.y women " و ........

می خوام ببینم این یعنی چی؟ جایی بهتر پیدا نکردن؟ یا ادمین این سایت اینا رو نمی بینه؟

جل الخالق .... کار فرهنگی هم نمی ذارن بکنیم هاااااااا

.

.

.

   + کتایون - ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

......

.

.

تمام روزهای هفته دوست دارم که تنها تو خونه باشم و هر کاری که من دوست دارم و جناب همسر دوست نداره رو انجام بدم. امروز که جمعه بود این فرصت دست داد ولی من به محض خروج ایشون از منزل زدم زیر گریه و اگر بهترین دوستم از اونور آبها آنلاین نبود تا با هم کله پاچه بار بذاریم سوی چشمام رو از دست می دادم.

چند ساله این موقع دچار افسردگی احمقانه ای می شم که دلیلش انقدر بی خودیه که به هیچ کس نمی تونم بروز بدم. مثل اینکه ظرف تحملم این موقع سال لبریز می شه و با چند روز گوشه گیری و سکوت دوباره خالی می شه. ولی هنوز یاد نگرفتم که نذارم پر بشه. 

.

.


   + کتایون - ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

آدمای گیج

 

 در پی مشکلاتی که برای دسترسی به اینترنت درست و حسابی داشتیم بالاخره تصمیم گرفتیم اینترنت وایرلس بگیریم.

پسر خیلی جوانی شاید بیست و یکی دو ساله برای نصب تجهیزات به منزلمان آمد. از اون جوونایی که در کار خودشون خبره و خیلی به روز  هستن و اصطلاحات خودشون رو دارن.

بعد از اینکه کارش روی پشت بام خانه تموم شد اومد داخل تا ارتباط رو برقرار کنه.

به جناب همسر گفت که کپی کارت ملی و آخرین قبض تلفن رو لازم داره.

من به جناب همسر: خب هر دو رو بذار تو اسکنر و بعد پرینت کن.

جناب همسر : مبدل دو شاخه رو بده.

- به دستگاه آقا (یعنی پسر جوون ) وصله.

- باشه پس من عکس می گیرم ازش و مموری رو می ذارم تو لب تاپ و پرینت می کنم.

- باتری دوربین تموم شده . خب چرا با موبایلت نمی گیری و بلوتوث کنی به لب تاپت؟

- باشه .

بعد از اتمام مکالمه ی ما پسر جوون گفت : انقده خوشم میاد از " آدمای گیج " !!!!!!

ما رو می گی بدون این که عکس العملی نشون بدیم با لبخندی پرسیدیم چرااااا؟

پسره گفت خوشم میاد از آدمایی که نهایت استفاده رو از تکنولوژی و ابزارهای دور و برشون می کنن و راه حل می دن. زود رفتین سراغ اسکنر و گوشی و پرینتر. به این جور آدما می گن " آدمای گیگ "

ما نفس راحتی کشیدیم و از مضان اتهام گیجی خارج شدیم.

.

.

 

و صد البته که اینجانب در حالت لمیده و لب تاپ روی پا می آپم.

.

.

   + کتایون - ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

شرمندگی

.

من اومدم با کوله باری از شرمندگی.....

هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که به چه دلیلی در این مدت طولانی به دنیای مجازی سر نزدم. شاید وقتی با خودم شرط بسته بودم که ببینم بدون ارتباطات مجازی هم می تونم از دوستانم خبر داشته باشم که پر واضحه که نتونستم.

الان که دونه دونه وبلاگ هاتون رو خوندم کلی خجالت کشیدم از این همه تغییر و تحول که هر کدومتون داشتین و من بی خبر بودم.

نمی دونم که می تونم بازم مرتب بنویسم یا نه ولی امیدوارم بتونم بیشتر از حالتون با خبر بشم.

خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم.

.

.

 

 

   + کتایون - ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠