خجسته دلان

- دوستی تماس گرفت برای سفارش یک کار طراحی اورژانسی !!! با کار فرما تماس گرفتم و به دلیل محدودیت زمانی قرار شد که نقشه ی اتوکد دفتر کاری که باید دکور شود و عکس هایی از وضعیت کنونی همان دفتر برام بفرسته تا من طرح اولیه رو همان شب آماده کنم.

تا نیمه شب بیدار موندم و هماهنگی ها رو انجام دادم .... وقتی فایل ها رو دانلود کردم دیدم مردک یک عکس هم ضمیمه کرده که مثلن داره در ورودی رو نشون می ده ولی بیشتر تصویر تمام قد خودش بود !!!

.

- بعد از مدت ها رفتم سراغ فیس.بوک و لیست کسانی که درخواست دوستی فرستاده اند. دوستی با اسم عجیب و غریب ( فرض کنین " فرفر " ) تو این لیست بود که بعد از کلی تحقیق و تفحص پی به ماهیتش بردم و درخواستش رو قبل کردم. دو دقیقه ( دقیقن دو دقیقه ) بعد از تایید من یک درخواست دیگه برام ارسال شد از طرف آقایی که در لیست دوستان " فرفر" خانوم بود !!! 

.

- رفتیم مهمونی ( بخونین پ.ا.ر.تی ) خداحافظی یکی از دوستان. آقای دکتری در بین مدعوین بودن که خانومشون برای شرکت در امتحان تخصص تشریف برده بودن منزل پدری و آقای دکتر رو در این تهران بی در و پیکر تنها گذاشتن. آقای دکتر هم هر چی دهنش می ذاشت ... هر موزیکی گوش می داد ... هر جوکی می شنید .... جای خانمش رو خالی می کرد و به همه می گفت اگر خانمم اینجا همه تون عاشقش می شدین بس که مهربون و شاد و خونگرمه. ( ناگفته نماند که منم ته دلم به خانومش حسودیم می شد و با خودم تصور می کردم که عمرن جناب همسر در غیاب من اینجوری تحویلم بگیره ). در همین اثنا تعدادی مهمان جدید وارد شدند و ما سر گرم معارفه که یکباره جناب همسر پرسید آقای دکتر کو ؟ کمی چشم گرداندیم و دکتر را صدا زدیم که دوست مسافرمان گفت اول " الی" رو پیدا کنین دکتر هم پیدا می شه. خلاصه انقدر شلوغ کردیم تا دکتر و الی رو از یکی از اتاق ها بیرون آمدند !!!.

.

 

   + کتایون - ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

اندر فواید همان رادیوی ویز ویزو

گفتم که هر وقت تنهام رادیو گوش می دم.

از اولین روز جشنواره فیلم فجر برنامه ی ویژه ای از رادیو نمایش پخش می شه به نام " پرانتز باز " و هر روز یک سئوال پرسیده می شه که جوابش باید از طریق پیامک ارسال بشه. به چهار نفر از پاسخ دهندگان تماشای یک فیلم در جشنواره هدیه داده می شه.

پریروز که جواب رو فرستادم با خودم گفتم حتمن من می برم....... و کلی برای خودم خیالبافی کردم.

دیشب نتونستم برنامه رو گوش کنم و آخر شب با خودم گفتم که اگر هم اسمم رو اعلام کرده باشن نشنیدم. امروز بهم تلفن شد که برنده شدم و می تونم برم کاخ جشنواره برای تماشای فیلم. صدام رو هم پخش کردن که خودم نشنیدم و یکی از دوستام بهم گفت که شنیده و دیروز که اسمم رو اعلام کرده بودن کلی برام خوشحال شده.

خلاصه ما راهی کاخ جشنواره که همان برج میلاد خودمان است شدیم.

احتمالن اسامی رو که نام می برم نمی شناسین. خانم مارال دوستی به من زنگ زد و اونجا هم کلی هوام رو داشت و من که همیشه محو انرژی بینهایت مثبت این دختر بودم از اینکه می دیدمش کلی خوشحال شدم. با منصور ضابطیان که همیشه طرفدار کارهاش بودم خوش و بش کردم . با دیدن آقای مسعود فروتن ذوق مرگ شدم و کلی از قصه های خانجونش تعریف و تمجید کردم. احسان کرمی رو که همیشه شجاعتش رو می ستایم دیدم. خلاصه که با اهل رادیو نشستیم و فیلم " زندگی خصوصی آقا و خانم میم " رو دیدیم و کلی لذت بردیم.

قسمت بد ماجرا این بود که نمی تونستم همراه داشته باشم و جناب همسر در کمال مهربانی من رو رسوند و خودش تنها برگشت خونه. در تمام مدت فیلم هم دلم باهاش بود و دوست داشتم پیشم بود.

.

.

این بار دومی بود که صدام از رادیو پخش می شد. شاید ماجرای مصاحبه ی اولمون ( من و جناب همسر ) با رادیو رو براتون یه وقتی بنویسم.

.

.

 

   + کتایون - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

وقیحانه

مشاهده یادداشت خصوصی

   + کتایون - ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

یک بعد از ظهر

 

بعد از مدت ها نشستم و دارم طراحی می کنم.... لذتش رو از یاد برده بودم و چه بد کردم به خودم. تازه یادم افتاده که بهتره نقشه ی خونه ی جدید رو بکشم و ببینم چیکار می تونم براش بکنم!!!!!!
کارم که تموم می شه یادم می افته که حتی یه تیکه نون هم برای خوردن نداریم. تلفن می زنم به جناب همسر و خواهش می کنم که در راه برگشت به خونه نون بخره ( خواهش رو که دارین ؟!؟! ).
این که عهد کرده باشی برنج نخوری و غذای سالم هم بخواهی و خودت هم آشپز باشی درست مثل اینه که قصد خودکشی داشته باشی. اینه که یک غذای من درآوردی که در ادامه طرز تهیه اش رو می گم برای این روزهامون اختراع کردم.
پیاز - سیب زمینی - گوجه فرنگی - پاپریکا و قارچ رو ورقه ورقه می کنم و در یک ماهیتابه با چند قطره روغن لایه لایه روی هم می چینم. البته اول با پیاز شروع می کنم و ترتیب بقیه مواد دلخواهه. لا به لا نمک و فلفل و کمی پودر سیر و آویشن می ریزم و در ماهیتابه رو می ذارم. غذای فوق العاده خوش بو و رنگی است.
در گیر و دار خرد کردن موار اولیه رادیو رو روشن می کنم که طبق معمول روی رادیو نمایش تنظیم شده و از موزیک های بی نظیرش استفاده می کنم. همیشه وقتی تنهام رادیو گوش می دم. تو خونه یا ماشین که باشم فرق نمی کنه. البته تو ماشین گاهی رادیو تهران رو می گیرم که وضع ترافیک رو بدونم. از هیچ چیزی بیشتر از رادیو در تنهایی هام لذت نمی برم و به تازگی احساس می کنم که دارم معتاد می شم چون جناب همسر رو هم مجبور می کنم که گوش بده.
راستی همدم تنهایی های شما چیه؟
.
.
پ.ن.1. :شبکه ی چهار ارتباط مستقیمی داره با تأتر شهر از سی امین جشنواره ی تأتر شهر. مصاحبه ای با کارگردانی فرانسوی انجام می شه که طبعن مترجم داره. وقتی کارگردان فرانسوی حدود سه دقیقه پشت سر هم به زبان خودش صحبت می کنه دو مجری ایرانی مرتب سر تکون می دن و تأیید می کنن......... مجری ایرانی حتی برای تشکر نمی تونه بگه " مرسی "........ اونوقت این سر تکون دادن ها چه معنی دراه... نمی دونم !!!
.
پ.ن.2. : بفرمائید شام ایرانی رو خریدم و بسی لذت بردم..... یعنی عین هشتاد دقیقه رو قهقهه زدیم و اشک از چشمامون جاری شد. فقط مشکل گرون بودن این برنامه است چون هر شب مسابقه یک دی.وی.دی است و هر دی.وی.دی دوهزار و پونصد تومنه. یعنی یک برنامه ی کامل ده هزار تومن آب می خوره براتون.
.
.
مخاطب خاص : این روزها که جشنواره ی تأتره بدجوری به یادتم دوووستم. هر چند که می دونم اونجا راضی تر و شاداب تری.
.
.



 

   + کتایون - ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

ثبت در تاریخ 2

طی چهار پنج سال اخیر هر ساله نیمه ی دوم سال اتفاق های بزرگی در زندگیمون می افته که اولش خیلی هولناکه. درست مثل اینه که بیفتی تو یه چاه که نمی دونی تهش کجاست و کی قراره بخوری زمین و .......

ولی هیچ وقت به اون ته نرسیدیم و دستی مار رو وسط راه کشونده برده تو یک دالون نورانی و هموار.

در حال حاضر باز در همون شرایطیم و مطمئنم که اون دست قویتر از همیشه منتظرمونه ولی تا خودش رو نشون بده من هزار بار مردم و زنده شدم.

.

.

برام دعا کنین ........

.

.

 

   + کتایون - ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠

ثبت در تاریخ 2

طی چهار پنج سال اخیر هر ساله نیمه ی دوم سال اتفاق های بزرگی در زندگیمون می افته که اولش خیلی هولناکه. درست مثل اینه که بیفتی تو یه چاه که نمی دونی تهش کجاست و کی قراره بخوری زمین و .......

ولی هیچ وقت به اون ته نرسیدیم و دستی مار رو وسط راه کشونده برده تو یک دالون نورانی و هموار.

در حال حاضر باز در همون شرایطیم و مطمئنم که اون دست قویتر از همیشه منتظرمونه ولی تا خودش رو نشون بده من هزار بار مردم و زنده شدم.

.

.

برام دعا کنین ........

.

.

   + کتایون - ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠