چه خبر شده؟
از وقتی این دوره ی دکوراسیون رو می رم و و در این وادی غور و تفحص کردم متوجه شدم که در فضاهایی که به سبک مینی مال دیزاین شده اند تک و توک مجسمه ی سر بودا دیده می شه و اتفاقن برام غریب و جالب بود.
شب عید که به دنبال دریافت اس ام اس حراج بزرگ فروشگاه اکسیر سرکی به اونجا کشیدم باز هم مجسمه ی بودا رو دیدم و به حساب خیلی ژیگول بودن این فروشگاه گذاشتم.
دو روز پیش که وارد یکی از این مغازه هایی که همه جور کالایی از دستبند های بافته شده از نخ تا آب نمای بزرگ دارند شدم تا فقط کاغذ کادو بخرم. دو دختر هم زمان با من خانم وارد شدند و پرسیدند : " آقا آب نمای بودا ندارین ؟!؟!؟ ". آقای فروشنده با افتخار گفت : " خانم شب عید تموم کردم از چهل تومنی داشتم تا صد و هشتاد تومن. شرکت ها هم که چهار- پنج میلیونیش رو می بردن."
من رو می گین .... هاج و واج نگاهشون می کردم. بعد از اینکه یه نگاهی به ویترین های داخل مغازه انداختم دیدم فقط " کس نخارد پشت من " ( امیدوارم اون دست های پلاستیکی که به این اسم می فروختن رو یادون باشه ) بودا وجود نداره .
از فروشنده ی دیگه پرسیدم الان بودا تو بورسه؟ اونم سری تکون داد که هزار معنی داشت. منم با پر رویی گفتم : " آقا حالا آب نما نداشتین بهشون چیز دیگه پیشنهاد می دادین. جای عودی جای شمعی زیر سیگاریی چیزی" . اونم گفت : " خانوم خب آب نما می خواستن " . با لبخند گفتم : " فروشنده نیستین ها اگر من بودم الان یه چیزی بهشون فروخته بودم " ( مدیونین اگر تو دلتون بگین چه دختره ی بیکاری ).
.
پ.ن. : ولی من هنوم فلسفه ی باب شدن سر و کله ی بودای عزیز رو نفهمیدم هاااا.
.
.
همین جوری ها
* دلم یک کتاب خیلی خیلی خیلی خوب می خواد ..... دلم برای لذتی که از خوندن کتاب هایی مثل مرغ شاخسار طرب و عشق سال های وبا و ...... می بردم تنگ شده. نمی دونم من عوض شدم یا جنس نوشته ها !!!!
.
* این روزها بیشنر از هر زمان دیگری دلم می خواد تنها باشم ( بخوانید مجرد ) و کلی کار نکرده که همیشه نقشه اش رو داشتم انجام بدم و بیشتر از هر زمان دیگری تحمل دوری حتی دو ساعت رو از جناب همسر ندارم .......
.
* من آدم بسیار بی جنبه ای هستم ...به این معنا که به محض خوندن مطلبی یا دیدن فیلمی آخر همذات پنداری در من نمودار می شه و می شم قهرمان یا قربانی یا.....
با دیدن فیلم طلاو مس علائم ام اس در من نمودار شد... با خوندن کتاب مرشد و مارگریتا بیش از بیش عاشق شیطان شدم و حاضزم همین الان روحم رو بهش هدیه کنم بی منت.... حتی با دیدن فیلم برباد رفته احساس اسکارلت اوهارا بودن می کنم ( تصور کنین فقط )
حالا هم با خوندن پست تندک در مورد ارواح مدام صداهای عجیب و غریب می شنوم و دیشب در حالیکه با خوردن داروهای ضد حساسیت به خواب خیلی خوب و عمیقی فرو رفته بودم یکی بهم گفت که کسی تو خونه است و وقتی چشمم رو باز کردم مردی از کتابخانه ی بالای سرم داشت کتاب بر می داشت که جناب همسر نبود!!!!!
.
* همیشه برام سوال بود که چرا دختر آقای مدیر ساختمون همیشه عین بختک چسبیده به شلوار باباش ... از جلوی در آپارتمانشون گرفته تا تو پارکینگ و رو پشت بوم.....
با دیدین فیلم هشت دقیقه تا پائیز جوابم رو گرفتم. مادر خونواده برای فضولی و جلو گیری از رد و بدل شدن مکالمات احتمالن غیر اخلاقی بچه رو به پدر الصاق می کنه.
در فیلم به محض اینکه همسر یکی از همکارهای مرد میاد دم خونه که را جع به شوهرش پرس و جو کنه مادر دخترش رو می فرسته کمک !!!!!! باباش.
.
* وقتی یک دختر بیست و یک ساله ی بسیار به روز ( بخونین قرتی ) ازتون بپرسه " هیچ تو خونه آشپزی می کنی ؟ " چه حالی می شین؟؟؟؟؟؟
بعد اگر این دختر بیست و یک ساله با کیف دستیش بیاد و چهل و هشت ساعت خونتون بمونه دیگه چه حالی می شین؟
بعدتر اگر این دختر مریض بشه و شما هم مجبور باشین برین به مهمونی ای که مادرتون برای فامیل های همسر شما گرفته و دختر به خاطر بیماری بدون شما تو خونتون بمونه تا استراحت کنه دیگه دیگه چه حالی می شین؟
من که سردرد و گردن درد ملسی داشتم ......
.
* می خوام یه ان.جی.اُ درست کنم به نام من از برنامه ی هفت و به ویژه از مسعود فراستی متنفرم. هر کی موافقه بسم الله .....
.
.
.
جل الخالق
می گم که تا حالا دقت کردین که چچچچچقدر قیافه ی ا.ح.مدی نژا.د و ده . نمکی و صیاد. شیرا.زی به هم شبیهه ؟!؟!؟!؟!
.
البته در گوگولی مگولی بودن افکار و رفتار شون هیچ حرفی نیست هاااا ......
.
.
اینترنت هندلی
به یمن وجود مبارک بعضی ها و اتفاقات میمون چندین ماه اخیر اینتر.نت . ماه. واره. ای ما هم قطع شد و ما از مدل هندلیش که همانا دایال آپ می باشد حظ می بریم.
تو این هیر و ویر من همچنان وسواس آرشیو کردن دو دسته ای میل را دارم.
یکی میل هایی که روزگاری در پی مانکن شدنم از یک سایت به خصوص برایم می رسید و اگر تا حالا شما یکی از دستورات تغذیه ایش را خوانده اید بنده هم خوانده ام و دیگری میل هایی که سه سال پیش که SQL کاری بودیم برای خودمان از SQL Center برایم می آمد تا همین دو ساعت پیش.
در حال حاضر دویست و سی دستور غذایی نخوانده و چهار صد نکته کاربردی SQL که الان به اندازه ی مباحث شکافت اتم برایم غریب است در آرشیو جی میل اینجانب وجود دارد به این امید که روزی برای کسی موثر اوفتد ( غلط ننوشتم هاااااا ).
.
.
خب مگه چیه ..... دلم نمیاد برم و بگم آقا دست از سر ما بردارین. شاید یه روزی به رژیم های مایک عزیز عمل کردم و در ضمن می خوام یادم باشه قبلن چیکاره بودم !!!!!!
.
.
سیستم یک پارچه
ملی / ملت / تجارت / سپه / رفاه کارگران / کشاورزی / صادرات و اخیرن هم شهر دو.ل.تیاشن .
.
پارسیان / پاسارگاد / سینا / سرمایه / آریا / انصار/ اقتصاد نوین / کارآفرین / تات / دی / سامان / توسعه اقنصادی و ....... غیر دو.ل.تی یا س.پ.ا.هیاشن.
.
تازه موسسه های مالی اعتباری رو فاکتور گرفتم.
.
به این می گن توسعه ی اقتصادی هاااااا !!!!! یه مملکت با اقتصاد داغون و صد تا بانک رنگ وارنگ.
.
.
می خواهید پول بریزید به حسال یک شرکت در بانک پارسیان. شماره می گیرید و از یک خانوم که سمتش معلوم نیست و یک میز در قسمت مشتریان دارد می پرسید که امکانش هست که از کارت بانک ملی به حساب مزبور واریز کنم. ایشون یک فرم به دستتون می ده و باجه ای رو نشون می ده که بهش مراجعه کنین. نوبتتون که می رسه کارمند بانک می گه خانوم این که شماره حسابه.... شما باید به من شماره کارت بدی تا من کارت به کارت کنم. شما می گین که شماره کارت ازشون ندارم ولی حساب این شرکت در بانک شماست می تونین شماره کارتش رو در سیستم پیدا کنین که کارمند بانک می گه خیر امکانش نیست.
شما با هزار دردسر زنگ می زنین به شرکت مزبور و شماره کارتشون رو می خواهین که بهتون می گن چون حساب شرکتی است شماره کارت نداره .
از بانک خارج می شین و درود می فرستین به این سیستم یک پارچه بانکداری. مبلغ رو نمی تونین از دستگاه خود پرداز بگیرین چون زیاده. یک چک بانک تجارت در دست دارین پس پرسون پرسون می رسین به یک شعبه بانک تجارت و بعد از کلی تو صف موندن چک رو نقد می کنین و دویاره به یک شعبه بانک پارسیان مراجعه می کنین و پول رو واریز می کنین. این پروسه سه ساعت طول می کشه و شما بشکن زنان و پای کوبان در حالی که بر پدر و مادر بنیانگذار سیستم یک پارچه درود و رحمت می فرستید که این شب عیدی چقدر کارتون رو راحت کرده از بانک خارج می شین.
.
.
.
نظرات ()
