بار دیگر شهری که دوست می داشتم
دیروز رو از صبح زود تا هفت عصر در شهر می گشتیم ( البته کار داشتیم هااااا .... چهار - پنج تا بانک کار داشتیم ). ناهار رو بیرون خوردیم زیر گرمای دلچسب آفتاب نیمروزی ِ آخر اسفند.
بعد از انجام کارهای بانکی رفتیم شهروند که آخرین خرید ها رو انجام داده باشیم.
مردم همه در حال خرید بودند و لبخند بر لب داشتند. در محوطه پارکینگ شهروند دست فروش ها سین های هفت سین را می فروختند و من سرشار از شادی از اینکه یک بار دیگر تونستم در این روزها در کنار خانواده و دوستان باشم.
فکر می کردم که کاش مردم همیشه این اندازه شاد باشند و خرید کنند. لذت می بردم وقتی می دیدیم که همه چندین کیسه و پاکت در دست دوان دوان خودشون رو به خونه می رسونند.
در صف آجیل فروشی کسی عصبانی نبود و من هم با عشق تک تک افراد توی صف رو برانداز می کردم و حتی راضی بودم نوبت خودم رو به پیرزنی که همه می دانستیم به دروغ می گوید که سردشه و می خواد بره تو که گرم بشه بدهم.
صاحب مغازه هر چند دقیقه یک بار یک سرتاس پر از پسته ی داغ به جماعت داخل صف تعارف می کرد و معلوم بود که از ته دل لذت می برد از این کار.
پسر بچه های دبستانی بساط های کوچولویی درست کرده بودند و به همه را خاله و صدا می کردند که ازشون خرید کنند.
.
جدی چی می شد که اگر مردم سرزمین من همیشه تا این اندازه شاد و عاشق بودند. مطمنئنن این آرزوی امسال من سر سفره ی هفت سین خواهد بود.
.
.
.
دوستتون دارم و امیدوارم سال جدید سالی پر از شادی و سلامتی براتون باشه که اگر سلامتی باشه پول هم به دنبال داره 
.
.
.
بی دلیل
شش هفت سال پیش که خیلی عرفانی !!! شده بودم در پی کلاس های انرژی درمانی رسیدم به یک موسسه ی بی نظیر و دوره های خود شناسیش.
دوره ها رو گذروندم و بهترین نتیجه اش هم انتخاب درست و ازدواج موفقیت آمیزم بود.
تو اون کلاس ها یکی از موارد مورد بحثمون افزایش استقلال خانم ها در جامعه بود که به تبع اون خانم ها بلندقدتر و درشت تر از قبل شده اند. درست مثل همان اتفاقی که برای دندان های نیش ما افتاد و در گذر زمان کوتاه تر و کند تر از اجداد غارنشینمان شده اند.
چند روز پیش با مادرم صحبت می کردیم که مامانم گفت دلم برای پسرهای نسل جدید می سوزه هیچ امیدی به فرداشون ندارن انگار دست و پاشون رو بستن. که من یاد مورد بالا افتادم و فکر کردم شاید دلیل این که اکثر پسران جوانی که می بینیم هیکل ظریف و موهای لخت و بلند و ابروهای برداشته دارند. چون به اندازه ی کافی در درونشون احساس قدرت و مردانگی نمی کنند در نا خودآگاهشان توانایی به دوش کشیدن بار مسئولیت زندگی را ندارند. به همین دلیل فیزیکشون هم تغییر کرده.
این فقط تصور منه و هیچ مستندی براش ندارم ولی دلم می خواد بگم که اونایی که مادر شدین .... تو رو خدا پسرهاتون رو مرد و دخترهاتون رو زن بار بیارید. پسرها رو لوس نکین بذارین تجربه کنن فکر نکنین اگر زمین بخورن نابود می شن شما حمایتشون کنین نه اینکه به جاشون همه کاری انجام بدین. به دختر ها ظرافت رو یاد بدین و ازشون توقع کارهای مردانه نداشته باشین و به این جهت سوقشون ندین.
.
.
قربانی نوشت : من خودم قربانی همین تربیتم و نمی دونم چگونه باید زنانگی کرد. حتی پدرم من رو از سه پسرش مردتر می دونه. این تعریف پدرم تا یه جایی خیلی بهم می چسبید ولی از وقتی ازدواج کردم فهمیدم که چه بلایی به سرم اومده و تازه باید خودم رو دویاره تربیت کنم .
.لی
پ.ن: این پست رو همین جوری و بی دلیل نوشتم ... شاید چون چند تا از عزیزانم مامان شدن 
.
.
.
هدیه ی مرموز
رفتم برای تمدید بیمه ی ماشین.
کارم خیلی سریع انجام شد و از خانمی که کارم رو انجام داد تشکر کردم و خدا حافظی که ایشون یک کتاب به سمتم گرفت و گفت : این هم هدیه ی ما به شماست سال نو مبارک.
من هم تشکر کردم و با خودم گفتم حتمن از این کتابه های مدیریتی است. وقتی اومدم بیرون و عنوان کتاب رو دیدم و دهانم باز موند.
فکر می کنین کتاب چی بود؟ عمرن اگر حدس بزنین ......
.
.
.
.
آآموزش فال تاروت
که برای این که ا.س.ل.ا.م به خطر نیفته نوشته " تارو".
اگر شما فلسفه ی این هدیه ی عجیب از طرف بیمه ی ایران به بیمه گزار را دریافتید به من هم بگید.
.
.
گرانی
امروز با دو تا از دوستان خیلی جوانم ( که من مادربزرگشون به حساب میام ) حوالی میدان ونک بودیم که دوستان گرام دبلیو سی لازم شدند.
برای دومین بار در یک ماه اخیر رفتیم سرویس عمومی جنب داروخانه ی قانون ( حتمن همگی بَلَتین دیگه
) بار قبل در کمال آرامش و سکوت رفتیم و شادان بیرون آمدیم.
امروز خانمی به غایت مهربان ( بخوانید سگِ در ِ جهنم ) و آرام ( بخوانید جیغ جیغو ) و سر به زیر ( بخوانید فضول ) جلوی در نشسته بود و همه را به کابین !!! های خالی هدایت می کرد.
کار دوستان که تمام شد یکی شون یک صد تومانی روی میز خانم مذکور گذاشت و همه با هم تشکر کردیم. خانم مهربان در حالیکه چشمانش را درانده بود گفت : دو نفری صد تومان ؟!؟!؟!؟! نرخش نفری دویست تومانه. ( دقت دارید که در حالیکه دیواری قطور بین ما و خانم مهربان بود و تحت هیچ شرایطی ما را نمی دید آمارمان را گرفته بود به صورت اینویزیبل* )
ما هم خیلی متمدنانه !!! مبلغ مورد نظر را پرداختیم و در حیرت از ارتباط ی.ا.را.نه با دبلیو سی محل را ترک نمودیم.
فقط یه سئوالی ذهن منو مشغول کرده و اون اینه که این نرخ مصوب د.و.ل.ت فخیمه برای هر کاری ثابته یا اینکه این خانم مهربان باز هم به صورت اینویزیبل آمار عملیات را هم می گیرد ؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
* : Invisible 
.
.
پ.ن: این روزا به قول ممول به شدت هر چه اسب تر گرفتارم. دوستتون دارم و کمابیش بهتون سر می زنم هر چند که ممکنه کامنت نذارم.
پ.پ.ن: انتخاب ادامه داره ها ....... می نویسم .
.
.
نظرات ()
