من آمده ام ...... وای وای

درود به تمام دوستانم که در این غیبت طولانی من رو فراموش نکردین و با کامنت هاتون دلگرمم کردین قلب.

.

عرض کنم حضور انور سروران گرامی که پس از کلی بشور و بساب و جابجایی اون پانصد کیلو بار ...... ما یک هفته قبل از عید در بنده منزل مستقر شدیم و سال ٨٨ را تحویل دادیم و ٨٩ رو تحویل گرفتیم.

سال که عوض شد ما هم خوش اخلاق شدیم (بالاخره!!!).

از چهاردهم فروردین مشغول به کار شدیم .... چه کاریییییییی.

نمی دونم گفته بودم یا نه ..... من و همسر تمام لوازم چوبی منزل رو خودمون ساختیم و هر از گاهی هم برای اقوام چیزهایی طراحی می کردیم و می ساختیم. این شد که همون وقت ها تصمیم گرفتیم وارد این حرفه بشی و چه فرصتی بهتر از حالا؟

کارگاه کوچکی راه انداختیم و لوازم خریدیم و شروع به کار کردیم. کار بسیار سختی است به لحاظ فیزیکی ولی وقتی نتیجه ی کار رو می بینیم قند تو دلمون آب می شه.

داریم تعدادی نمونه می سازیم که به کمک عکاسی محشر برادرم کاتالوگی تهیه کنیم و بازار رو قبضه کنیم ( مدیونین اگر تو دلتون بهمون بخندین هااااااااا از خود راضی).

دعا کنین برامون

.

.

یادتونه ما هر وقت می رسیدیم ایران یا یکی دست در دست عزرائیل می رفت ددر یا اینکه بیمارستان؟؟؟؟

چهارشنبه سوری ما مشرف شده بودیم سمنان که در آغوش گرم خانواده ی همسر به شادی و سرور بپردازیم. خانواده ی پدری همسر باغی دارند خارج از شهر  که این باغ را همان طور که از پدرشان به ارث مانده حفظ کرده اند و جای خوبی است برای یادآوری خاطراتشان. همه ساله چهار شنبه سوری تمام فامیل و هر خانواده ای با قابلمه ی غذای خودش به این باغ می آیند و با خیال راحت مراسم رو به جا می آورند.

سه شنبه عصر عازم بودیم که خبر رسید شوهر عمه ی همسر به همراه همسر خودش و عمه ی دیگری و دختر و پسرش یک کمی چپ کرده اند !!! و با دو آمبولانس راهی بیمارستان هستند. چندین دنده ی شکسته / سه لگن ترک خورده / یک ترقوه ی شکسته / دو دست و یک پای شکسته که یک دست احتیاج به پلاتین داشت و یک طحال پاره دستاورد این تصادف بود. این دفعه جناب عزرائیل به خاطر پاداش آخر سال فله ای کار کرده بود.

باورتون نمی شه که کم کم داشتم فکر می کردم نکنه از فکر کسی بگذره که این حوادث از قدوم مبارک ما بوده آخ.

خلاصه که اخباری رو که مهم تر بود به عرض رسوندم که غمباد نشه تو دلم بمونه تا بعد.

.

.

پ. ن : فکر نکنم لازم باشه بگم که تیلیف دار شدیم ..... معلومه ... نه؟

 

   + کتایون - ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩

نوروزتان خجسته

سال و فال و مال و اصل و نسل و بخت و تخت
بادت اندر زندگانی برقرار و بر دوام
*
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام


قبل از هر چیزی از همگی بی نهایت سپاسگزارم که من رو کامنت بارون کردید و خوشحال.

عرض کنم حضور انور تمامی دوستان که ما هفته ی آخر اسفند دست از بخور و بخواب برداشتیم و تشریف بردیم منزل خودمان البته بعد از چهار روز کوزتینگ فول تایم. بگذریم از تمام اعصاب خوردی های هفته های آخر و اثراتش تا همین یک هفته ی قبل و هاپو بودن من و جناب همسر.

غیبت کبرای اینجانب هم به این دلیل است که تلفن منزلمان قطع شده و از آنجاییکه تلفن به نام صاحب قبلی خونه است برای وصل مجدد باید ایشون بروند و درخواست  بدهند. در نتیجه ما تصمیم گرفتیم خط جدید بخریم که اون هم بعد از عید مقدور است. در حال حاضر از کامپیوتر برادر کوچیکه سو استفاده می کنیم.

راستش نمی دونم چی بنویسم ولی از اینکه دوباره چشمم به جمال پرشین بلاگ روشن شده کلی مسرور و مشعوفم و در حال حاضر یکی از دغدقه های بزرگ زندگیم خوندن وبلاگ های شماست که یک ماه عقب افتادم از وقایع و کلی غصه دارم.


دوستتون دارم و برای همگی آرزوی سالی سرشار از شادی و سلامتی و جیبهای قلنبه دارم.

.

.

.

   + کتایون - ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩