بازگشت

.

سال ها بود که رسالتی برای خودم تعریف کرده بودم و به شدت بهش پایبند بودم. این رسالت عبارت بود از دیدین هر فیلم جدیدی از حات.می. کیا و کی.میا.یی در سینما......

حات.می. کیا که عزیز دلمه و حتی وقتی حرف می زنه من لذت می برم. پس اگر به دیدن فیلم هاش نرم در ذهنم خیانتی حادث شده.

اما کی.میا.یی ..... فیلم هاش رو خیلی نمی پسندم ولی تا حالا نتونستم خودم رو راضی کنم که فیلمی از کارنامه اش رو نبینم. غیر از دو تای آخری که مصادف با بارداری و بچه داریم بوده. "جرم" رو در خانه دیدیم و الان هم انتظار "متروپل" رو می کشم.

با این که درک درستی از دوران جنگ ندارم ولی ارادت خاصی به تمام رزمندگان و بازماندگان شهدا دارم ( می دونم که برای بعضی ها مسخره به نظر میاد).

منظورم از نداشتن درک درست از جنگ اینه که من تنها چیزی که یادم میاد تعطیلی های مدارس و دور هم جمع بودن فامیل و صداهای بمب و موشکه..... خوشبختانه هبچ آسیبی به خانواده و اطرافیانم نرسید ، سنم کمتر از اونی بود که دلهره ای داشته باشم ، همه اش برام بازی بود. ولی وقتی به سنی رسیدم که فهمیدم جنگ با هموطنانم چه کرده احترام بسیاری برای آسیب دیدگان و رزمندگان و شهدا قایل شدم.

اینه که فیلم های به اصطلاح دفاع مقدس رو دست دارم و دنبال می کنم، به خصوص از نوع حا.تمی.کیای اش.

وقتی " دعوت" رو دیدیم با خودم گفتم که دوران فیلم جنگی ساختن حا.تمی.کیا هم تموم شد. هر چند که دعوت رو هم دوست داشتم.

"گزارش یک جشن" که اکران نشد. جالب بود که در "زندگی خصوص آقا و خانم میم" بازی داشت  و لذت دیدن فیلم رو برای من دوچندان کرد.

حالا با " چ " برگشته و دل من یکی رو شاد کرده. وقتی فیلم رو دیدم بسیار پشیمان و ناراحت شدم که چرا این فیلم رو در سینما ندیدم. انقدر دیر شده بود که امکان دیدن فیلم رو در جشنواره سینمای مقاومت رو هم از دست داده بودم.

انگار که این سالها انرژی اش رو جمع کرده بود و بوووووووووم ..... یه فیلم به غایت تاثیر گذار و قوی.

آقای حا.تمی.کیای عزیز..... متشکرم که دوباره با انرژی چندین برابر برگشتی . باعث شدی من رسالتم رو به یاد بیارم. به خصوص در این روزها که سعی دارم به کتایون قبل باز گردم.

.

.

 

   + کتایون - ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳

اندر احوالات این روزهای ما

این روزها که پسرم بزرگتر شده و همه جا عین گل سینه به من چسبیده کارهای مسخره ی زیادی دارم و نمی رسم که بیام یه پست بذارم.

- صبح باید پسرک رو ماساژ بدم و نازش رو بکشم که خوش اخلاق از خواب بیدار بشه.

- بعد باید تدارک صبحانه اش رو ببینم و چهل و پنج دقیقه ای دنبالش بدوم تا صبحانه اش رو بخوره. ( توی صندلی غذا نمی نشینه و می ایسته و می خواد بپره پایین )

- این بین اضافه کنید دو بار تعویض پوشک و شستشوی حضرت اجل.

- بعد از یکی دو ساعت بازی دوباره باید بنشینیم و به جوجه شیر بدیم تا بخوابه.

- حالا روی دور تند ظرفا رو بشورم ، ناهار جوجه رو درست کنم که کلی کار داره ، ناهار خودمون رو درست کنم ، تلفن های معمول رو بزنم ، بقیه ی کارها رو لیست کنم تا چیزی از قلم نیفته.

- جوجه بیدار شده و آب خنک می خواد.

- باز باید یک ساعت دنبالش بدوم تا ناهار بخوره. حالا اگر این وسط مسطا بالا نیاره خوش شانسم. در غیر این صورت اضافه کنید شستن خود پسرک ، تمیز کردن مکان بالا آوردگی !!!! که عبارت از تی کشیدن در بهترین حالت یا شستن فرش و موکت در بدترین حالت می باشد.

- ناهار خوردن با جناب همسر با اعمال شاقه چون پسرک نمیذاره من و باباش یک کلمه حرف بزنیم و همچنین دوست داره بیاد بغل ما و دستش رو ببره تو بشقاب غذای ما. که در این صورت یک سفره و یک بشقاب براش فراهم می کنم تا خرابکاری کنه و من دو تا لقمه هول هول بخورم.

- جمع و جور کردن ناهار و خرابکاری پسرک. اگر جناب همسر خونه باشه ده دقیقه با پسرک سر و کله می زنه در غیر این صورت در حالیکه پسرک رو بغل کردم یا اینکه از شلوار من آویزونه و غر می زنه دارم طرف می شورم و کارها رو انجام می دم.

- کلن که همبازی جوجه خودم هستم و بس. باید بشینم باهاش صد جور بازی کنم تا دوباره خمیازه بفرمایند.

- مرحله بعدی شیر دادن که زیر نیم ساعت نخواهد بود.

- هلاک و مچاله از اتاق میام بیرون اسباب بازی ها رو جمع می کنم. تدارک عصرونه می بینم. یه چای می خورم. رخت و لباس کثیف جوجه رو جدا می کنم و می شورم. لباس های خودمون رو می شورم و شسته ها رو مرتب می کنم. تمام این کارها چون باید بی صدا انجام بشه خیلی کنده.

- توجه دارین که من که عاشق صبحانه ام ، صبحانه نخوردم.

- پسرک بیدار می شه و دوباره چند قلپ شیر  می خوره و بیهوش می شه.

- می پرم برای ادامه ی کوزتینگ.

- دیگه بیدار می شه و باید عصرونه بخوره با همون مناسک و مراسم.

- دیگهههههه دلش " دَدَر " می خواد. یا باید بریم پارک تاب بازی و سرسره بازی بفرمایند یا میریم اطراف دوری می زنیم و بر می گردیم که این مراسم دو ساعتی به طول می انجامد.

- می رسیم خونه هلاااااااااک. حالا باید بریم آب بازی چون اگر یه روز حمام نکنه کلاف می شه. در ضمن ایشون با باز کردن و بستن پوشک مشکل اساسی دارن و گریه می کنن در حد بنز. باید این کارها رو ایستاده و به صورت عملیات ژانگولر انجام بدم.

- بعد مراسم شام و بازی و آمدن بابا و اینکه همیشه آخر بازی بابا و جوجه به گریه ی جوجه ختم می شه چون حتمن یه آسیب فیزیکی داره.

- شام خورده و نخورده باید بشینم شیر بدم و ........ شیر شب الی ماشاالله طول می کشه.

- تا میام بشینم تلویزیون رو روشن کنم پسرک یه نق دیگه می زنه و باید چند قلپ شیر بخوره که دیگه من مردم.

- تا صبح حداقل چهار بار بیدار می شه و شیر می خوره.

شما خودتون نظافت خونه و سرویس ها وتعویض ملافه و خرید و حمام رفتن و ..... رو اضافه کنید.

.

.

بازم انتظار دارین که بتونم بیام بنویسم. تو چشای من نیگا کنین تو رو خدا.

البته در زمان شیر دهی با گوشی وایبر بازی می کنم که صد البته با لذت وبلاگ بازی قابل مقایسه نیست. تکراری و مسخره ست.

.

.

.

 

 

 

   + کتایون - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

سال نو ، حال نو

یک سال دیگه هم گذشت.

با اینکه امسال خدا بهترین هدیه رو از بهشت برامون فرستاد ولی سال سخت و پر از استرسی داشتیم. فقط بودن فرشته کوچولوم در کنارمون راه رو هموار می کرد برامون.

اینکه هر روز صبح پسرک روزمون رو با لبخند قشنگش می سازه دنیایی می ارزه.

خدایا به خاطر اینکه ما رو لایق داشتن چنین فرزندی دونستی متشکرم.

از اونجاییکه یک ماه نیست داییم رو از دست دادم خیلی حال و هوای عید ندارم ولی به خاطر جوجه کوچولو تمام مراسم تمام و کمال اجرا خواهد شد.

امسال بعد از سال ها که متهی نمی خریدیم قراره برای پسرک ماهی قرمز بخریم. تعداد شمع های هفت سین سه تا می شه. عیدی پسرک هم خریداری و تحویل داده شده. تا این لحظه کفش پسرک خریداری نشده که تا امشب تکلیف اون هم معلوم می شه.

امیدوارم امسال سالی متفاوت و دلخواه برای همه باشه.

 

من که عیدیم رو دیروز گرفتم پسرک اولین دندونش در اومد و من و جناب همسر و ذوق زده کرد.

نوروز همگی پیروز

 

 

 

   + کتایون - ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢

جااااااانم ؟!؟!؟

تقریبا بعد از یک ماه نظرات رو چک کردم که با یه کامنت خصوصی از کسی که نمی شناختم و آدرس وبلاگ هم نداره مواجه شدم.

دوستمون برای پست کویته بابا ...  کامنت داداه که " سلام دوست من اصلا خوشم نمیاد به قشر خاصی توی وبلاگت توهین کنی در شان شما نیست فارس یا ترک همه مسلمانیم." 

خب خودم موضوع پست رو به خاطر نداشتم. دوباره خوندمش. اگر حوصله داشتین شما هم  بخونینش.

- دوست عزیز من به فارس ها یا ترک ها توهین نکردم. حتی در این پست به عرب ها هم توهین نکردم. فقط گفتم " گور پدر این عرب ها " که این جمله ذره ای از تنفر من نسبت به عرب ها رو نشون می ده. اگر بخوام سفره ی دلم رو باز کنم این وبلاگ فیلتر خواهد شد.

- مگر مسلمان بودن کسی رو مصون از مورد توهین قرار گرفتن می کنه؟

- از کجا می دونین که من مسلمونم یا حتی اعتقادات اسلامی دارم؟ اتفاقا این چند ساله به ما ثابت شده آنهایی که مظهر اسلام راستین هستند از انسانیت بویی نبرده اند.

- من چیزی رو می نویسم که خودم خوشم بیاد نه دیگران.

- اعتراف می کنم که قدری نژادپرستم پس بهتره در این مورد نصیحتم نکنین.

.

مشخصه که اعصاب ندارم... نه؟

   + کتایون - ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢

همین جوری ها

- یارو بعد از یک سال برای پست مرداد سال گذشته ی من مبنی بر کمک به زلزله زدگان آذربایجان به غیر از س.پاه و ه.لال ا.حمر کامنت گذاشته : " لازم نیست واسه ما تعیین تکلیف کنید به کی کمک کنیم به کی نکنیم. به زندگی خودت برس ". یکی نیست بگه تو که می خوای حرف مفت بزنی به روز بزن نه یک سال بعد. اونوقت تو وبلاگش هم خاطرات خودش و چادر سیاهش رو می نویسه.... ابله.

- بهم به زور زردآلو تعارف می کنن می گم " امتحان کردم روی شیرم تاثیر می ذاره و پسرک رو اذیت می کنه. زرد آلو و آلو و گلابی و گیلاس نمی خورم. "

فرداش برام یه عالمه کمپوت زردآلو درست کردن با چند تا آلو توش برای اینکه ترش و شیرین بشه.

- هیچ خوش ندارم با همسایه های توی ساختمونمون صمیمی بشم ( همیشه همین اخلاق رو داشتم ) بعد همسایه ی روبرویی رو اتفاقی تو راه پله دیدیم بی مقدمه می گه " انگار پسرتون خیلی گریه می کنم. پریروز می خواستم بیام ازت بگیرمش آرومش کنم. آخه می تونم. دلش درد می کنه. حبوبان نخور. تو سبزی خوردن تره نخور. حتمن ها تره خیلی بده برای شیر........." همین طور یک نفس گفت و گفت و گفت. در حالیکه این پسرک ما انقدر ساکت و آرومه که گاهی خودم انگولکش می کنم ببینم حالش خوبه نکنه یه موقع بی حال شده باشه. بابام روزهای اول از مامانم یواشکی پرسیده بود " این بچه گریه هم می کنه؟ مشکلی نداشته باشه؟"

- این اسپری های ecco هست که کانال جم تبلیغ می کنه........ یکی از عقده های بزرگ زندگیم این بود که چرا من الان شرایط بازار رفتن رو ندارم که اینا رو بو کنم و بخرم. اصلن یه وضعی ها..... اونوقت برادرم هم هر روز یه رنگشو می خره و به من نشون می ده. پریروزا که رفتیم برای پسرک پوشک بخریم دیدم اون مغازه تمام اسپری ها رو داره. به خانم فروشنده گفتم " دمتون گرم که همه شون رو آوردین من عقده ای شده بودم" خلاصه همه رو بو کردم و یکی خریدم و ذوق مرگ شده اومدم تو ماشین که دیدیم جناب همسر با اخم می گه " کجا موندی پسرک خودش رو کشت از گشنگی." منم عین احمق ها در حالیکه اسپری رو نشون می دادم گفتم "بالاخره از اینا خریدم. "

   + کتایون - ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

شکرانه

خدا رو شکر همه چیز به خیر و خوشی گذشت و عمل جراحی پسرک انجام شد و الان حالش خوبه.

ممنونم از تمام دوستانی که ازمون خبر گرفتن و با انرژیهای مثبتشون حمایتمون کردن.

 

   + کتایون - ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢

انرژی مثبت 2

یک ماه پیش برای دوست عزیزی درخواست انرژی مثبت کرده بودم .

الان برای فسقلی خودم این درخواست رو دارم.

ممنونم

   + کتایون - ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢
← صفحه بعد